76478
  ۱۳۹۲/۹/۱۳
حمید پاشاپور
پاکترین های روزگار
کسی نبود و با صدای بلند با شهدا حرف می زدم وچقدر میزبان خوبی بودند.دلم نمی اومد ازشون خداحافظی کنم امادیوار زمان گویی بلندتر ازآرزوهای من بود
   

پاکترین های روزگار 

هفته قبل دلم خیلی گرفته بود از دود تهران تا تاریکی های درونی ام. تصمیم گرفتم برم بهشت زهرا،آه چه آرامم کردند شهدایی که هیچکدام را به نام نمی شناختم اما در میانشان که قدم می زدم خود را مرده ای در میان زندگان می دیدم.با نسیم پاییزی نوازشم می کردند واقعا قهقهه مستانه عند ربهم یرزقونشان را می شد حس کرد.زمان بین ما و اونا چه دیوار بزرگی کشیده است.تک به تک سلام می دادم و چه آرامشی بر وجودم می پراکندند.

شهدا زنده اند چشمهایمان را کافی است از غبار سکه و دلار پاک کنیم تا پاکترین های روزگار مان بر مانمودار شوند.جات خالی کسی نبود و با صدای بلند با شهدا حرف می زدم وچقدر میزبان خوبی بودند.دلم نمی اومد ازشون خداحافظی کنم امادیوار زمان گویی بلندتر ازآرزوهای من بود.وقتی راهی خانه شدم همه سنگینی هامو جا گذاشته بودم.شهدا سنگ صبورند و الان هم مشکلات مابه حرمت اونا حل و فصل میشه.


©2020 HozehHonari. All Rights Reserved