جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  07:42 صبح ۱۳۹۲/۸/۲۰
تعداد بازدید  :  1212
Print
   
خاطره ای از عروج شهید امیر اولاد دیلمقانیان
شاهد، شهید، شهادت | حسین سلطانی

امیر در طول شب فقط دو ساعت می-خوابید، بیشتر شب را به نماز و دعا مشغول بود. او به دلیل اعتمادی که به من پیدا کرده بود بعضی از اسرار را بازگو می کرد و با قاطعیت و یقین کامل می گفت که در عملیات آینده به شهادت خواهد رسید.

شاهد، شهید، شهادت 
خاطره ای از عروج شهید امیر اولاد دیلمقانیان
حسین سلطانی 


 
با امیر اولاد دیلمقانیان دانش آموز 16 ساله ای که فرد عارف و متقی بود در چنانه آشنا شدم. دوستی مان خیلی سریع به صمیمیت رسید. من که شب ها از خوابم به طور طبیعی کم نمی کردم؛ تا نیمه های شب  هم صحبت  امیر می شدم.

 امیر در طول شب فقط دو ساعت می-خوابید، بیشتر شب را به نماز و دعا مشغول بود. او به دلیل اعتمادی که به من پیدا کرده بود بعضی از اسرار را بازگو می کرد و با قاطعیت و یقین کامل می گفت که در عملیات آینده به شهادت خواهد رسید. 
 

حسین سلطانی در اولین اعزام(سال 62)

وقتی به چهره و کارهای برخی از افراد نگاه می کردی می توانستی حدس بزنی که این آدم جزء شهدای آینده است.  کسی مثل محمد معصومی که اهل خوی بود وقتی به نماز می ایستاد از اطراف خودش بی خبر می شد همة بچه های دسته به وقت نماز خواندن، او را تماشا می کردند و از خضوع وخشوع او در نماز لذت می بردند و مطمئن بودند که شهید خواهد شد. اما افرادی مثل غلامحسین پادار یا امیر اولاد دیلمقانیان که شوخ طبع بودند اینگونه نشان نمی دادند. 

من صمیمی ترین دوست امیر بودم، حرفهایش را قبول داشتم و نمی دانم چرا وقتی حتی می گفت  تصویر جنازه اش را هم دیده است من باور می کردم!

بعد از مدتی اقامت در چنانه دوباره به پادگان شهید باکری دزفول برگشتیم و باز بعد از چند روز به اهواز و موقعیت شهید اجاقلو در داخل نخلستان های کنار کارون منتقل شدیم. صمیمیت ها بیشتر شده بود انگار همه می دانستند قرار است اتفاقی بیفتد. هر شب دعای توسل در چادر بر پا بود. همه خودشان را برای عملیات آماده می کردند. یک روز بعدازظهر جانشین لشگر عاشورا برادر کاشانی به جمع بسیجیان آمد وبعد از سخنرانی اعلام کرد که برای یک نبرد سرنوشت ساز آماده شوید. دراین عملیات دشمن را باید زمین گیر کنیم. 

همه بچه های گردان بعد از نماز و صرف شام در یک مراسم سینه زنی با یکدیگر وداع کردند. وصیت نامه ها نوشته شد. توصیه ها انجام گرفت همه از هم حلالیت می خواستند. حجت یکی از بچه های خوی نوحه پر محتوایی خواند با این مطلع:
گئدیر دیار وصلته بو کاروان، بو کاروان    
یئتر نهایی نصرته بو کاروان، بو کاروان

بعد از مراسم همه نیرو ها سوار بر آیفاها وکمپرسی ها شدند. کمپرسی را تاجایی که می شد پر از نیرو کردند. راه طولانی بود. در حدود5 ساعت طول کشید تا به مقصد برسیم. تنگی جا برای بچه ها شبیه عذاب قبر بود. بعد از اینکه به منطقه عملیاتی رسیدیم به ستون یک وارد کانال شدیم در داخل کانال تا صبح منتظر عملیات ماندیم. قرار بود وارد جزیره «ام الطویل» در اروندرود شویم و جزیره را تصرف کنیم. شب وقتی وارد منطقه عملیاتی کربلای 4 شدیم آتش دشمن توپخانه و خمپاره انداز ها و بمباران ها لحظه ای آرام نداشت انگار که دشمن از وقوع عملیات اطلاع داشت بعد از اقامه نماز صبح تیرهای مستقیم دشمن بر بالای کانال کاملاً محسوس بود و داخل کانال هم چندین خمپاره اصابت کرده بود که تعدادی از رزمندگان به شهادت رسیده بود. در این لحظه فرمانده گردان قاسم حاج مصطفی اکبری اعلام کرد همه باید برگردند و دوباره سوار کمپرسی ها شدیم. 
 

از راست ابراهیم بازیان، شهید امیر اولاد دیلمقانیان (سال 65 موقعیت شهید ناصراجاقلو)

دو باره به موقعیت شهید اجاقلو برگشتیم. همه از این که عملیات لو رفته بود ناراحت بودند. زحمات زیادی کشیده شده بود تاآن همه نیرو در عملیات حضور یابد. یک هفته گذشت که دوباره بازار حلالیت طلبیدن ها وشفاعت خواستن ها داغ شد.همه دوستان یکدیگر را در آغوش می گرفتند و برای هم دعا می کردند عده ای هم وصیت نامه هایشان را بازبینی می کردند . شب نوزدهم دی ماه سال 1365 شب پر خاطره ای برای همه رزمندگان شرکت کننده در عملیات کربلای 5 بود.

وقتی به منطقه عملیاتی رسیدیم بر خلاف منطقه عملیاتی کربلای 4 که زیر آتش دشمن بودیم در اینجا تقریباً همه جا ساکت بود. بعد از پیاده شدن به ستون یک وارد کانالی در منطقه شلمچه شدیم ودرون کانال حرکت کردیم هوا خیلی سرد بود و از سوز سرما به خودمان پیچیده بودیم.من و امیر کنار هم حرکت می کردیم داخل کانال به نقطه ای رسیدیم که باید منتظر می ماندیم. ایستادن بر شدت سرما اضافه می کرد. از طرفی اجازه نداشتیم پتو یا کیسه خوابهایمان را باز کنیم چون هر لحظه امکان حرکت وجود داشت. برای پنهان کردن سرما سر صحبت با امیر آغاز شد. به آسمان شلمچه زل زده بودیم وستاره های فراوان را در آسمان نگاه می کردیم. امیر می گفت: من ستاره-ای دارم تو چطور؟ گفتم من تا به حال ستاره ای انتخاب نکرده ام. امیر گفت هرکسی باید ستاره ای داشته باشد بعد گفت: من فردا قطعاً شهید می شوم و تو از لحظه شهادت من عکس برداری کن. امیر در موقعیت شهید اجاقلو یک دوربین عکاسی کداک110 به من هدیه داده بود تا از لحظات شهادتش عکس بگیرم. ساعت یک بامداد بود که صدای گلوله های آمیخته به الله اکبر رزمندگان، نوید آغاز عملیات را داد. گردان های غواص بعد از عبور از مانع چند کیلومتری آب به خط دشمن رسیده بودند و دشمن را غافلگیر کردند. ما در کانال منتظر حرکت به سمت خط دشمن شدیم پس از عبور از کانال به لب آب رسیدیم که باید سوار بر قایق ها می شدیم. می دیدم که از یک طرف نیروها سوار بر قایق می شدند و ازطرف دیگر قایق های برگشتی هم زخمی ها و شهدا را تخلیه می کنند. نماز صبح را همانطور در حال حرکت وسوار شدن به قایق ها اقامه کردیم. وقتی به خط دشمن رسیدیم پیکر شهدای غواص را در آب دیدم. 
 

از راست رضا نگهبان، حسین سلطانی، شهید عادل حداد (سال 65 پادگان شهید باکری - دزفول)

عراقی ها آتش شدیدی بر سر قایق ها می ریختند. چندین گلوله آرپی جی 11 به کناره ها اصابت کرد. خیلی سریع از قایق ها پیاده شدیم. امیر چندین قدم با من فاصله داشت وقتی به بالای خاکریز دشمن رسیدیم متوجه کانال بتنی دشمن شدم بلافاصله همه نیروها به داخل کانال پریدند. کانال پر از جنازه عراقی ها بود تا بحال آن همه جنازه یک جا ندیده بودم دیگر سوز سرما را فراموش کرده بودم تنها به این فکر  بودم که از ستون گردانمان جدا نشوم. در داخل کانال مجروحین مان هنوز روی زمین بودند و منتظر انتقال به پشت جبهه. 

در حال حرکت خمپاره ها و آرپی جی ها در اطراف کانال و در مسیر حرکت گردان پی درپی منفجر می شدند. یکباره امیر که چند نفر جلوتر ازمن بود،دستش را  بلند کرد و گفت:حسین ببین این اولین ترکش. من با حیرت به امیر نگاه می کردم. 

مسیر را چندین کیلومتر با تمام تجهیزات دویدیم تا به خط پدافندی و مأموریت اصلی گردان که انهدام یک گردان تانک بود برسیم. شاید سنگین ترین  فرد از نظر تجهیزات انفرادی در گردان من بودم چرا که علاوه بر اسلحه و 4 خشاب پر و دو عدد نارنجک و قمقمه آب که به فانوسقه ام بسته بودم؛ تجهیزات و ماسک شیمیایی و کوله پشتی ای که داخل آن را پر از گلوله، 5 عدد نارنجک، تن ماهی، خرما، شکلات جنگی؛که بسیار خوشمزه بود، یک عدد نانچکو که مخصوص رزمی کاران است و آن را در آموزش های رزمی از ناصر دسترنج آموخته بودم به همراه خودم می کشیدم. 

بعد از طی چندین کیلومتر آن هم در آتش سنگین دشمن یکی از خمپاره های دشمن به سرستون اصابت کرد و شعبان فرمانده گروهان را به شدت زخمی کرد ولی ستون نایستاد و به را ه خودش ادامه داد. توقف ستون، مساوی بود با تلفات سنگین. اگرچه نفس مان بالا نمی آمد ولی باید به محل مأموریت می رسیدیم. از کنار نی زاری در حال عبور بودیم که ناگهان متوجه جسم بی جان میر حسین ذاکری شدم. ستون حرکت کرد ولی من بر بالینش نشستم و صورت نورانی اش را بوسیدم. سریع برخاستم و به دنبال ستون حرکت کردم. از امیر خیلی فاصله داشتم در طول مسیر آنقدر با صدای هر خمپاره خیز زده بودم که دیگر نای حرکت نداشتم. شب را تا صبح که از سرما نخوابیده بودیم صبح هم از طلوع آفتاب وارد معرکه شده و زیرآتش در حرکت بودیم. با صدای خمپاره خیز دیگری برداشتم.در همان حال به ساعتم خیره شدم؛ ساعت 10 صبح را نشان می داد. از فرط خستگی همانجا خوابم برد. بعدها بچه ها تعریف می کردند که ما خیال کردیم تیر یا ترکشی به تو اصابت کرد. وقتی از خواب بیدار شدم کسی در اطرافم نبود ساعت را نگاه کردم 10:30 دقیقه  صبح را نشان می داد  نیم ساعت بطور کامل خوابیده بودم. مسیر حرکت را گم کرده بودم البته مسیر بازگشت را می دانستم و چند بار هم خواستم برگردم ولی هر بار به خودم نهیب زدم، پسر این چه کار است؟ اصلاً چرا جبهه آمدی؟ اگر قرار باشد همه از سختی ها فرار کنند آن وقت چه کسی باید بجنگد؟ در این جنگ درونی بودم که تعدادی تخلیه گر را با برانکادر دیدم. گفتم مال کدام گردان هستید؟ گفتند از گردان امام رضا(ع). پرسیدم من نیروی گردان قاسم هستم شما می دانید گردان ما به کدام سمت حرکت کردند؟ گفتند احتمالاً 300،200 متر جلوتر پدافند کرده باشند. با این جمله قوت قلب گرفتم و با آنها به سمتی که حرکت می کردند راه افتادم از راه دور اولین سنگر پدافندی مان را دیدم. بچه ها از دیدن من تعجب کردند. 

حسن بایرامی که سر کچلی داشت از دور دست تکان می داد و چون کلاه آهنی بر سر نداشت به شوخی به او گفتم مواظب سرت باش تا جایت را لو ندهد. اتفاقاً دقایقی بعد گلوله ای سینه اش را زخمی کرد و به پشت جبهه منتقل شد. وقتی به خط رسیدم صحنه عجیبی را شاهد بودم. یک خودروی عراقی که پر از گلوله های مینی کاتیوشا بود در اثر آتش بچه هاواژگون شده بود و گلوله ها بدون اسلحه ودر اثر انفجار به سمت عراق شلیک می شد و این موجب روحیه قوی برای بچه ها می شد.

امیر را پیدا کردم دیدم پایه های اسلحه اش را که خودش بر روی کلاش نصب کرده بود روی خاکریز گذاشته و در حال شلیک گلوله به سمت دشمن است. همه بچه ها به دستور فرمانده گردان در حال کندن سنگر بر روی خاکریز بودند گفتم امیر اول سنگر حفر کنیم بعد برای تیر اندازی وقت داریم، امیر گفت من وقت ندارم تو خشاب ها را پر کن من هم تیر اندازی می کنم. من خشاب ها را بر روی سینه خاکریزچیدم و جعبه گلوله ها را هم جلویم گذاشتم با ذکر تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها شروع به پر کردن خشاب ها کردم. امیر با شجاعت تمام بر روی خاکریز تا سینه بالا رفته بود و به دشمن شلیک می کرد. می خواست برگردد و حرفی بزند که  گلوله ای امانش نداد و به شاهرگ گردنش اصابت کرد. در حالی که از دهانش خون پاشیده می شد با صدای یا مهدی و یا زهرا از بالای خاکریز به پایین خزید. من مات این صحنه شده بودم. باورم نمی شد امیر، بهترین و صمیمی ترین دوستم مقابل چشمانم پرپر شود. بلافاصله امدادگری بالای سرش نشست و گلویش را پانسمان کرد ولی فایده ای نداشت خون مانند آبی که از شیر بیاید از گلویش شره می کرد.  
 

از راست ابوالفضل نظری، شهید غلامحسین پادار، شهیدامیر اولاد دیلمقانیان، علی عصمتی
(سال 65 پادگان شهید باکری _ دزفول)

آرام بر روي زانوي امدادگر دراز كشيد و ناباورانه به لقاء حق شتافت من محو عروج امير شده بودم و اصلاً ميدان جنگ را به طور كلي فراموش كردم ديوانه وار به اين سو و آن سو مي دويدم. در يك لحظه یاد دوربين افتادم. سريع به سمت كوله پشتي ام دويدم دوربين را در جيب خارجي كوله گذاشته بودم ولي از دوربين خبري نبود ظاهراً در آن خيزهاي بين راه دوربين عكاسي افتاده بود. شروع به دويدن به سمت عقب كردم به دنبال دوربين مي گشتم ولي هر چه بيشتر مي گشتم كمتر پيدا مي كردم. بالاخره بعد از ساعتي با نااميدي تمام به بالين امير برگشتم و بر سهل انگاری خودم تأسف مي خوردم آري امير همه چيز را از قبل می دانست. او میدانست كه من بر بالين او و شاهد عروج او خواهم بود به يقين امير ايمان آوردم.
 

از راست شهید امیر اولاد دیلمقانیان، رسول اقدمی 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>