جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  12:14 عصر ۱۳۹۲/۷/۲۸
تعداد بازدید  :  677
Print
   
خاطره محمدرضا پورولی از طلبه شهید محمد خباز
تدارکات !

صحبت از صراحت لهجه شد و یاد خاطره ای افتادم از شهید خباز که خودش برایم تعریف کرده بود. من خودم در همان مرحله اول مجروح شدم و به عقب اعزام شدم. خباز تعریف می کرد تازه از مرحله اول کربلای 5 برگشته بودیم و خیلی از بچه های گردان شهید شده بودند

تدارکات !
خاطره محمدرضا پورولی از طلبه شهید محمد خباز 

صحبت از صراحت لهجه شد و یاد خاطره ای افتادم از شهید خباز که خودش برایم تعریف کرده بود. من خودم در همان مرحله اول مجروح شدم و به عقب اعزام شدم. خباز تعریف می کرد تازه از مرحله اول کربلای 5 برگشته بودیم و خیلی از بچه های گردان شهید شده بودند. آنها هم که مانده بودند با آن حجم آتشی که بود تیر و ترکشی را نوش جان کرده بودند. آنهایی که زخمشان اساسی بود رفته بودند عقب. بقیه هم در آن چند روز عملیات حسابی خسته و کوفته بودند. از طرفی تمام لباسهایمان به خاطر حمل مجروح و یا جراحت خودمان خون آلود شده بود. زوار پوتین ها دررفته بود. خباز یک طلبه حساسی بود که می خواست حالا با این شرایط نماز هم بخواند. شرایط خط فرق می کرد و اضطرار بود و هیچکس اعتراضی هم نداشت. اما حالا که در مقر لشکر بودیم، لازم بود به سر و وضعمان رسیدگی می کردیم. تدارکات اولین نقطه هدف بود تا لباسی برای تعویض بگیریم. جاوید، مسئول تدارکات از بچه های اردبیل و همشهری خباز بود. جاوید در مقابل درخواست خباز برای دریافت لباس از جمله تکراری «نداریم» خودش بهره برده بود و گفته بود نداریم! بیراه نبود که بچه ها به واحد تدارکات می گفتند «تدارکات»! خباز جاوید را تهدید کرد که اگر لباس ندهید این لباسها را هم در می آورم و می روم پیش فرمانده تیپ ببینم برای نیرویی که از خط با این وضع برگشته چرا یک دست لباس نباید باشد. جاوید گفته بود بابا به کی بگم والله، نداریم، نداریم و نداریم. 
 

از راست : حبیب نجف پیر، شهید اسماعیل بپایی ، جاوید میرزاپور، قربان مراد ماهی

خباز پیراهن و شلوار پاره پوره اش را کنده و با همان شورت به قول معروف «مامان دوزش» که خون به آن هم نفوذ کرده بود رفته و جلوی چادر فرماندهی تیپ، شروع کرده بود به این طرف و آن طرف قدم رو رفتن. فرمانده تیپ دیده بود فردی با یک شورت دارد جلوی فرماندهی قدم می زند. اول فکر کرده بودند که ایشان موجی شده و به قول معروف قاط زده اما بعد از پرس و جو فهمیده بودند که به علت آلوده و مندرس شدن لباسها تقاضای یک دست لباس دارد. فرماندهی زنگ زده بود به فرمانده گردان و گفته بود آقا مصطفی از هر کجا که شده به بچه های از خط برگشته لباس بدهید. 

نمی دانم جاوید به کجا پاتک زده بود و یا از هر جایی بود بالاخره دیدیم تا عصر همان روز همه بچه ها را با یک دست لباس و کفش و لباس زیر نو نوار کرد. بچه ها همه این ها را ما مدیون خباز بودند. بیشتر از یک سال در این دنیا دوام نیاورد تا اینکه در عملیات بیت المقدس 2 به شهادت رسید. 
 

شهیدان میر یعقوب ریحانی، محمد خباز



نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

لیست نظرات
 
ابراهیم شکیبی
سلام خدا رحمتشان گرد و حالا خدا به ما هم رحم کند تا شرمنده شهداء نشیم
۱۳۹۲/۱۱/۲۲ ۰۰:۱۶:۲۷
replay

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>