جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  22:48 عصر ۱۳۹۲/۷/۲۷
تعداد بازدید  :  791
Print
   
خاطره برادر جانباز محرم مصطفوی
سرباز امام زمان

به آنها سلام مرا برسانید و بگوئید كه یقیناً آقا امام زمان (عج) فرمانده آنها بوده ، با وجود اینكه نه بی سیمی داشتند و نه نیروی آنچنانی با دشمن درگیر شده اند. اگر آنها عمل نمی كردند ، یك تویوتای ما نمی توانست از تنگه عبور كند.


سرباز امام زمان 

خاطره برادر جانباز محرم مصطفوی 
درباره شهید حجت فتوره چی

 
در دومین مرحله عملیات والفجر 4 من در گردان امام حسین (ع) بودم كه فرماندهی این گردان با شهید علی اكبر رهبری بود من هم مسؤولیت یك دسته را به عهده داشتم. ما قرار بوداز دشت گرمك به طرف پنجوین حركت كنیم. حمید آقا  آمد و یك توضیحی داد كه این عملیات دو منظوره است، یعنی هم شناسایی است و هم عملیات. 
تركیب گردان عجیب بود، حدود 45 نفر از نیروهای پایگاه شكاری تبریز به عنوان بسیجی آمده و در گردان ما سازماندهی شده بودند. چهار نفرشان هم در دسته من بودند. اینها از افراد بسیار مخلصی بودند كه نام و نشان را رها كرده و آمده بودند با یك عنوان بسیجی در گردان حضور داشتند.آن موقع ما این آیه وجعلنا  را حفظ بودیم و در عملیات ها می خواندیم و به آن اعتقاد داشتیم. اثرات آن را هم به وضوح می دیدیم . در عملیات ها گذشته از تعاریف نظامی، بخشی را هم اعتقادات تشكیل می داد.
 

ایستاده از راست :   ؟   ، شهید علی اكبر رهبری ، شهید اكبر جوادی ، شهید محمدباقر مشهدی عبادی ، محسن ایرانزاد ، اسلام نجاری
نشسته از راست: عبدالرزاق میراب ،      ؟     ، شهید حجت فتوره چی

قبل از اینكه از تنگه گرمك راه بیافتیم، آتش عراقی ها شروع شد . هواپیماها هم منطقه را بمباران كردند. من در دسته 3 بودم. ستون داشت حركت می كرد كه آتش دوشكا ستون را از هم جدا كرد. منطقه هم بسیار تاریك بود و این باعث شد كه ستون از هم جدا شود . بچه ها را جمع كردم و گفتم از خانم فاطمه زهرا (س) كمك بخواهید ان شاءالله موفق خواهیم شد. خودم افتادم جلوی ستون و بچه ها را كشیدم طرف خط. كمی كه جلوتر رفتیم، سرو كله سگ ها و  گشتی های عراقی پیدا شد. آنجا هم دشت بود. قبلاً هم گفته بودم هیچكس حق تیراندازی ندارد. 4 نفر از گشتی ها كه سر رسیدند 3 نفرشان به طرفی می رفتند و یكی شان به طرف من می آمد كه من در یك لحظه غافلگیرش كردم و كشیدمش بطرف پایین و نگذاشتم حرفی بزند. اما به دنبال آنها یك گروهان عراقی آمد كه دیگر ما درگیر شدیم.یكی از بچه ها بنام لطفعلی داداش پور، زخمی شد و من گفتم خودت برو عقب.
 

محرم مصطفوی و شهید باکری

 در اثر درگیری، نیروهای دیگر ما كه آنجا حضور داشتند سر رسیدند. آقای علاءالدین نور محمدزاده فرمانده گردان بود كه ماموریتی داشتند و از آنجا عبور می كردند. بالاخره كشیدیم جلو و در یك محل نعلی شكل ما دور هم جمع شدیم و منطقه را یك بار دیگر مرور كردیم . قرار بود ما در سمت ارتفاعات «خلوزه» در جناح راست آقای علاءالدین عمل كنیم. همانجا بود كه آقا حجت فتوره چی آمدند و پرسیدند كه مسؤول شما كیست . محور ما توسط حجت هدایت می شد. آقا حجت گفتند كه شما چطور آمدید اینجا، یك تیپ زرهی آنجا مستقر بود.من گفتم ؛ما كه آمدیم چیزی ندیدیم، ستون رها شده بود و من نیروها را با یك شهید و مجروح به اینجا رسانده ام .     
 

حجت فتوره چی
من گفتم آقا حجت، اسم شما حجت است و حرف شما هم حجت است . هرچه بفرمایید ما همان كار را می كنیم. آقای فتوره-چی گفتند كه به سمت پشت (یعنی از همان راهی كه آمدیم) آرایش جنگی بگیرید . وقتی كه مستقر شدیم و شروع كردیم آمدن به عقب تازه تانك ها را دیدیم . دوشكاهای روی تانكها شروع كردند به آتش ریختن و ما در گیر شدیم. در آن لحظه یك دوشكای مستقر روی تانكی شدیدا ما را اذیت می كرد . من سریع خودم را به پشت تانك رساندم و رفتم روی تانك و نارنجكی را داخلش انداختم و پریدم پایین كه ناگهان تانك منفجر شد. صدای الله اكبر بچه ها بلند شد. آقا حجت هم آنجا بودند. آتش بازی كه شروع شد ما با نارنجك و  آرپی جی افتادیم به جان این تانك ها یك سر این نیروها من بودم یك سرش هم آقا حجت. جوری كه صدایشان را می-شنیدم كه بچه ها را هدایت می كرد و این 3 الی 4 ساعت طول كشید. در حالی كه ما با نیروهای حجت فتوره چی جمعاً یك دسته و نیم بودیم. آن شب ارتفاعات خلوزه فتح نشد و تلفات زیادی از ما گرفت. علی اکبر رهبری و فرمانده گردان نیز زخمی شدند. صبح که شد گروهان یک از گردان جمشید نظمی به فرماندهی مصطفی اکبری تا ظهر توانستند خلوزه را فتح کنند. 

از سیاهی آن شب كاسته می شد و كم كم روشنی ، فضا را آشكار می كردكه من آماری از نیروها گرفتم. تا دقایقی پیش هم صدای حجت را می شنیدم. اما بعد از پرس و جو دیدم حجت نیست و فهمیدم كه ایشان شهید شده ، درهمان نبردی كه با تانك ها داشتیم. البته جزئیات را نمی دانستیم. غیر حجت، 4 نفر هم از بچه های دسته ما شهید شده بودند. یك نفرشان از بچه های طالقان، سید حسین علی افتخاری ، یكی هم از بچه های سلماس به نام غلامرضا محمدعلی زاده و یك نفر هم لطفعلی و دیگری را هم یادم نیست. 
بالاخره ما رسیدیم به جلوی یك جایی كه احساس كردم پادگان است. در كنار ما هم لشكر نجف اشرف عمل كرده بود. ما هنوز گردان خودمان را پیدا نكرده بودیم كه بچه های گردان علاءالدین را دوباره دیدیم. ما تمام شب را درگیر بودیم . آن هم با یك تیپ زرهی كه شهید فتوره چی به ما اطلاع داد. وقتی یكی از فرماندهان گروهان علاءالدین گفت شما بروید سمت ارتفاعات ، من متذكر شدم كه شما بدون درگیری به اینجا رسیدید. بهتر است خودتان بروید تا بچه های ما كمی استراحت كنند. آنها كه راه افتادند، ما فرصت كردیم نماز صبح را بخوانیم. بچه ها تیمم كردند و نمازشان را خواندند. نماز كه تمام شد بچه ها افتادند. خیلی خسته شده بودند. صبح كه شد تازه فهمیدیم جلوی پادگان پنجوین هستیم. 

11 صبح بود كه صدای مارش نظامی همه جا را پر كرده بود و خبر از پیروزی می داد. نزدیكی های ظهر تازه فهمیدیم گردان ما كجاست. پیدایشان كرده و به آنها ملحق شدیم. فرمانده گروهان ما، رحمان تسلیمی شهید شده و فرمانده گردان هم مجروح شده بود. مشهدی عبادی  هم كه جانشین گردان بود، فرماندهی را در عهده داشت. 

یك شب دیگر در ارتفاعات آنجا ماندیم و فردایش برگشتیم عقب . بچه ها شدیداً خسته بودند و برخی  از كادر گردان هم شهید و مجروح شده بود. اما پیام لذت بخش آقا مهدی باكری خستگی را از تن ما بیرون كرد. ایشان فرموده بودند: 
به آنها (همان دسته ما كه با تیپ زرهی درگیر شده بود) سلام مرا برسانید و بگوئید كه یقیناً آقا امام زمان (عج) فرمانده آنها بوده ، با وجود اینكه نه بی سیمی داشتند و نه نیروی آنچنانی با دشمن درگیر شده اند. اگر آنها عمل نمی كردند ، یك تویوتای ما نمی توانست از تنگه عبور كند.

آن شب سربازان امام زمان(عج) فرماندهی شجاع را از دست دادند كه همچون امام شهیدش اباعبداله الحسین (ع)، سرش از تن جدا شد و به آرزوی خود رسید.


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>