جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  11:03 صبح ۱۳۹۲/۷/۱
تعداد بازدید  :  1142
Print
   
نامه ای به دوست زمان جنگ
موقعيت گمشدگان مجنون

مي خواستم شما را با القاب عريض و طويل و پست و منصبتان مخاطب قرار دهم . اما وقتي آدم بخواهد با زمان جنگ حرف بزند ، القاب گم مي شوند و آقا مهدي با آن عظمتش در پادگان ، ميان بسيجيان ناپديد مي شود و يك پيراهن خاكي و هزار جان و يا بعبارتي ديگر، يك جان و هزار پيراهن بسيجی .

بسم الله الرحمن الرحيم
نامه ای به دوست  زمان جنگ

همسنگر عزيزم جناب آقاي عزتي ، سلام عليكم 
مي خواستم شما را با القاب عريض و طويل و پست و منصبتان مخاطب قرار دهم . اما وقتي آدم بخواهد با زمان جنگ حرف بزند ، القاب گم مي شوند و آقا مهدي با آن عظمتش در پادگان ، ميان بسيجيان ناپديد مي شود و يك پيراهن خاكي و هزار جان و يا بعبارتي ديگر، يك جان و هزار پيراهن بسيجی .

شايد اين روزها از اين همه ديسيپلين و منشي و دفتر، دستك خسته شده باشي و  دلت براي يك همچون خطابه اي لَك زده باشد و من اين جرأت را در خود ديدم و به شما نامه اي از آن سر عشق ، از پشت گوني هاي خاك خورده اي كه بوي باروت و خون مي دهد و از جايي كه تويوتاهاي وحشت گل آلود و زخمي اين طرف و آنطرف مي روند ، نامه اي مي فرستم.
جمله همسفر مظلوميتها و رشادتها ، گويي رمزي ميان فرمانده تيپ ما و گردان باشد .پيام تبريك شما را دريافت كردم .اما براي چه تبريك ؟ براي ماندن از قافله ،كسي تا حال تبريك نگفته است. گويي در اين پيام هم رمزي نهفته باشد!

  من در جنگ هيچگاه احساس واماندگي نكردم .چرا اينكه آدم هر لحظه خود را در اداي تكليف مي ديد ولي امروز در پشت ميزها و كامپيوترها و روز مرگي ها پشت امضاها و فيگورها ي رياست و معاونت آدم احساس دلتنگي ميكند. امروزه رشد سريع، در دنياي خاكي ماست و چه باسرعت پيش مي رود و ديروز ما، در دنياي معنوي پيشروي داشتيم و چه سرعتي داشتيم . برخي تا آسمان اول و برخي دوم و خلاصه برخي تا آسمان هفتم بالا مي رفتند . برخي در زمزمه هاي شنود معنويشان برات شهادت را مي يافتند و ما با ملكوتيان نشست و برخاست داشتيم. حسين غفاري با علي حمد الهي و سعيد خير آبادي تعريف مي شد و حالا كه آنها نيستند گويي حسين هم نيست.

                شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه ام                       بار عشق و مفلسي صعب است مي بايد كشيد 

و اما بعد ...
سلام دوست عزيزم 
نامه پر مهر و محبت شما درست وقتي كه مي خواستم به خط مقدم اعزام شوم به دستم رسيد و بسيار مرا خوشحال كرد. از اين كه مرا خاكي پوش سپيد روي, مخاطب قرار داده بودي شرمنده شدم. من خود را قابل چنين توصيفي نمي دانم يعني اگر چنين قابليتي براي خود متصور باشم، همان روز ، روز توقف من از قافله لبيك گويان «هل من ناصر ينصرني » خواهد بود.آدم بايد خود را چيزي نداند تا بتواند به چيزي برسد. آنهايي كه گفته اند : 
ماكنج فقر را به دوعالم نمي دهيم
فقري را گفته اند كه معناي نداري در مقابل داراي كل عالم هستي يعني ذات اقدس اله است. يعني او را  « هو الغني الحميد» مي دانند و خود را به حكم « يا ايها الناس انتم الفقرا الي الله » فقير .
دولت فـقــــر خــــــــــدايـا به من ارزاني دار                كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است

دوست عزيز اينجا خاك ديگر گونه است هرچه آدم به خط مقدم نزديكتر مي شود ، آسمان را به زمين نزديكتر مي بيند. و گلوله هايي كه از كنارگوش آدم مي گذرد ، گويي سفير عشق است ، زمزمه اي مي كند ، نويدي مي دهد و مي گذرد.

اينجا آدم چيزهاي غريبي مي بيند . من درهايي در روي زمين ديدم كه رو به آسمان گشوده مي شوند. پاي محتاطانه روي زمين گذاشتن، يعني مي ترسي كه مبادا از آسمان سر در بياوري! آدمهاي اينجا خاكيند آنقدر خاكي ، وقتي كه تير مي خورند تازه گِلي مي شوند آن هم گِل سرخ ! 

دوست عزيزم اين كاغذ پاره ها را كه من براي تو مي نگارم بايد بروي در پشت خاكريز تن خود در سنگر دل بخواني و همانجا اين اوراق را در آتش حسرت بسوزاني ، تا مبادا به دست ديگران بيافتد، كه حكم مجنوني ما را صادر مي نمايند. هرچند خيبريان بارها مجنوني شده اند. ني هاي مجنون بارها در سنگر انفراديم قصه فرقت آدمي را از نيستان انسانيت برايم سروده اند. اما همين ني ها سرود وصل حميد را هم در خيبر برايم آواز دادند.

ني حــديث راه پر خون مي كند                 قصه هاي عشق مجنون مي كند

آدم يك روز فرمانده تيپ 2 مي شود و يك روز سرتيپ 2 . فرق اين دو در نوشتار نيست بلكه در زمان است. امروز در فيزيك, آدم به چيز هايي برمي خورد كه گذشته را ديدن غير ممكن بنظر نمي رسد.مشكل آن اينست كه بايد خود را به سرعت نور برساني. آدمهايي كه از نور مفهوم فيزيكي آن را مي گيرند و به فوتون معتقدند به جايي  نمي رسند. آنهايي كه از نور، « الله نور السموات و الارض» را مي بينند از حوزه زمان خروج مي كنند و در بزم قدسيان نظاره گر آغاز و پايان مي شوند.

از پاي تا سرت همه نــور خدا شود            در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي

همسنگر عزيزم ، در درياي ياد شما، زورق بي لنگر كلمات مرا آرامشي نيست. اما بايد گوشه اي  لنگر خداحافظي را به آب انداخت تا از  ساحل فاصله اي نگيرم چرا كه «شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل » است و بيش ازين گفتن دور از  ادب .

به پايان آمد اين دفترحكايت همچنان باقيست           به صد دفتر نشايد گفت حسب الحال مشتاقي


ساعت 1:36 دقيقه بامداد روز جمعه 12 مهر 1381
موقعيت گمشدگان مجنون
گردان حضرت قاسم گروهان انصار المهدي دسته 3 حسين غفاري





نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>