جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  09:05 صبح ۱۳۹۲/۶/۱۰
تعداد بازدید  :  2225
Print
   
برداشتی آزاد از حالات جانباز عربعلی قادری
بود و نبود| حسین غفاری

گاه احساس می کرد که کف پای راستش می خارد. کلافه می شد. چون نمی دانست کجا را باید بخارد. نمی توانست که حس اش را بخارد! مثل پای چپ نبود که دست ببرد و هر جایش را که خواست بخارد. از دست دادن پایش این قدر او را عصبی نکرده بود که خاراندن پایی که نبود، عصبی اش می کرد.

بود و نبود
حسین غفاری

در یک مطلب علمی خوانده بود توسط یک نوع عکس برداری خاص به نام  «کِرلیان» می توان هاله نوری را که در اطراف انسان هست را دید. در آن مطلب خوانده بود وقتی از یک برگ به همین روش عکس برداری شده نیز، هاله ای از نور مشاهده شده است.

 جالب تر آن که وقتی تکه ای از برگ را جدا کرده و مجدداً عکسبرداری کرده بودند متوجه شده بودند که هر چند تکه ای از برگ نبود اما هاله نور شکل اولیه برگ را نشان می داد. حالش مثل افرادی بود که یکی از عزیزان نزدیک شان را از دست داده باشند. تا مدت ها وجودش  در خانه احساس می شود. مادر بزرگش می گفت خیلی وقت ها وجود آقاجون را در خانه احساس می کند. هر چند آقاجون سال ها پیش مرحوم شده بود. به چند سال پیش که آپاندیسش را عمل کرده بود فکر می کرد. هیچ گاه چنین حالتی برایش دست نداده بود که عضوی در بدنش حذف شده است. چون نه آپاندیسش را دیده بود نه از وجودش خبری داشت تا حالا نبودش را حس کند. مانند مجروحیت پارسالش هم نبود که دست راستش دو ماه آویز گردنش شده بود. وقتی پایش را بلند می کرد، سنگینی پای چپ، سبکی پای راست را به خوبی نشان می داد. پای چپش تا یک وجب از بالای زانو قطع شده بود. اما مثل همان برگ که تکه ای از آن را جدا کرده باشند در ذهن خود، نورش را می دید. احساسش می کرد. کلافه شده بود. عصایش را برداشت و محکم کوبید رو سرش! 

محمودآقا یا خودش را به بی خبری زد یا اصلاً صدایی نشنید، بی خیال نشسته و تلویزیون تماشا می کرد. خیلی با جبهه رفتن غلام موافق نبود. برایش درس خوندن و از راه دفتر و کتاب و با سواد شدن، به جایی رسیدن، مهم تر از همه چیز بود. حالا دو سال بود که غلام دانشگاه را نصفه و نیمه رها کرده بود و رفته بود جبهه. سهمیه سال اول جبهه اش مجروحیت دستش بود. این هم سهمیه امسالش بود. پارسال امیدی به بهبود وضع دستش بود و اینکه این درسی می شود برایش تا برگردد سر درس و مشقش. اما پای بریده، امیدش را هم بریده بود. گویی هم با خودش قهر بود هم با غلام. 
 


مادر غلام که تازه می خواست برایش چای ببرد، سینی چای را گذاشت و دوید تو اتاق و سراسیمه پرسید: چی شد؟ کتاب های غلام همه جا پخش بود. دو سه کتاب بالای سرش روی میز عسلی کوچکی که یک شیشه آب و لیوان و قرص های رنگارنگ و ریز و درشت آنجا بود، قرار داشت. روی تخت هم کاغذ کلاسورها پراکنده و کتابی باز و دمرو افتاده بود. چند تا کتاب هم نصفه و نیمه زیر تخت بودند. 

غلام نصف ران باقیمانده از پایش را در دست داشت. یک پایِ زیر شلواریش را هم تا بالای زانو تا کرده بودند و پانسمان پایش پیدا بود.  غلام در خود می پیچید و فریادش را در گلو می برید، لبش را می گزید و به گفتن آهی بسنده می کرد. مادرش دوباره پرسید: صدای چی بود؟  چی شد؟ 

غلام که حالا داشت همان نصف ران باقیمانده اش را مثل شستن رخت ها چنگ می زد گفت: کف پام می خاره؟ 

 گاه احساس می کرد که کف پای راستش می خارد. کلافه می شد. چون نمی دانست کجا را باید بخارد. نمی توانست که حس اش را بخارد! مثل پای چپ نبود که دست ببرد و هر جایش را که خواست بخارد. از دست دادن پایش این قدر او را عصبی نکرده بود که خاراندن پایی که نبود، عصبی اش می کرد.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>