جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  23:49 عصر ۱۳۹۲/۵/۲۳
تعداد بازدید  :  1814
Print
   
داستان
منتظرتان هستیم| حسین غفاری

ز اون ساعت که گفت 3 زنگ می زنم گویی ساعت ها از کار افتادند. الله اکبر نماز ظهر و عصرم را نمی دانم کی گفتم و کی سلام دادم؟ اشتهایم کور شده بود. انگار داشتم برای خودم متن سخنرانی آماده می کردم.

منتظرتان هستیم
حسین غفاری


صدای زنگ خانه که درآمد، تصویرش در قاب آیفون تصویری پیدا شد. گوشی آیفون را برداشتم و با اینکه می دیدم پشت در چه کسی است، از روی عادتی دیرینه گفتم : کیه؟ و او هم از روی عادت همگانی گفت: منم!

منم یعنی من محرم این خانه ام. آشنا هستم. مجوز عبوردارم. می توانم داخل شوم.
تا او از حیاط عبور کند و وارد راهرو شود و پله ها را تا بالا بیاید، من هم از اتاق بیرون آمده و تا سر پله ها آمدم. وارد راهرو که شد چادرش را از سر وا کرد و تا کرد و زیر بغلش گرفت  و بعد گره روسری اش را از زیر چانه اش باز کرد و کشف حجاب کرد! به پاگرد پله ها که رسید داشت دکمه¬های مانتویش را باز می کرد و از شدت گرما گلایه می¬کرد. تا چشمش به من افتاد گفت : ها؟ چیه؟ نگرانی؟
سلام کردم، جواب سلام را داد و لبخندی بر لبانش نشست و هر دو چشمش را بست و سری تکان داد و گفت : حَلّه.
- یعنی قبول کردند؟
- چرا قبول نکنند؟
- وضعیتمو گفتی؟
حالا که به دم در اتاق رسیده بود گفت : می¬ذاری بیام تو یا می¬خوای ته توی قضیه را همینجا دربیاری؟ 
پشت سرش راه افتادم و داخل اتاق شدیم. یکراست رفت روی مادر را بوسید و چاق سلا متی کرد و مادرم گفت خسته نباشی دخترم. بیرون خیلی گرمه ؟ 
- نه زیاد هم گرم نیست اما با مانتو و چادر گرمتر میشه.
دوباره پرسیدم : نگفتی؟ همه چی را گفتی یا نه؟ 
- داداشش که تو را می شناسه. حتماً اون میگه دیگه. یا گفته که گفتند تشریف بیاورید، قدمتون روی چشم.
شاید مریم، خواهر اسد، دهمین دختری بود که می خواستیم به خواستگاریش برویم. کم کم داشت از خودم ناامید می شدم. هر بار که می رفتیم برای صحبت، نمی توانستم وضعیت خودم را نگویم. برای همین بعد از خواستگاری، زنگ تلفن به صدا درمی آمد و خواهرم پشت تلفن چند بار سرش را به علامت تایید پایین و بالا می کرد و چند تا بله هم می رساند و بعد هم می گفت: خواهش می کنم. صاحب اختیارید. نه بابا. این حرفا چیه؟ ... بعدهم تا گوشی را می گذاشت رو به من می کرد و می گفت : بابا این دری وری ها چیه میری به این دخترای زبان بسته می گی؟ این حرفا رو به من هم بزنی، اگر نمی دونستم واقعاً قضیه چیه؟ من هم در می رفتم.
-  خواهر من، حرف یک روز و دو روز نیست که، حرف یک عمر زندگی است. صداقت برای من امر مهمیه. 
- برادر من بر منکرش لعنت. اما تو داری یک چیز کوچیک رو خیلی بزرگش می کنی. آدمو می ترسونی.

مادرم کنار سماور نشسته بود و برای خواهرم چای می ریخت. پرسید چایی می خوری بریزم؟ گفتم نمی خورم، ممنون.

مادرم که به حرفای ما گوش می داد در تأیید صحبت های من گفت: معلوم نیست فردا، پس فردا چه اتفاقی می افته. باید همین اول همه چی را گفت. اگر فردای زندگی ، اتفاقی افتاد، بیشتر از آن مشکل، درد پنهان کاری آدم را اذیت خواهد کرد. آدم باید کلی سرکوفت بشنوه که چرا این موضوع را از اول نگفتید؟ هر چند آسیه خانم خودش اهل درده. اما شاید دخترش مثل خودش فکر نکنه. هرچند کسی از آینده چیزی نمی دونه. چه کسی می دونست آقا مصطفی با اون حال و روزش، با اون مکنت و مالش، یک دفعه سرطان بگیره و آن همه پول هم کاری از پیش نبره. خدا رحمتش کنه. 

خواهرم گفت: تا حالا یکی بودند و حالا شدند دو تا. به قول حمیدآقا مارادونا را ول کن مش غلامو بچسب.
دوباره پرسیدم: بالاخره نگفتی ، گفتی یا نگفتی؟ 
- بعــــــــــله گفتم؟
- چی گفتی؟ 
- گفتم یک حرفایی هم هست که قاسم دوست داره قبل از هر چیزی به خود شما بگه. اگر قبول کردید آن وقت مزاحم می شویم.

نمی خواستم دیوارهای دلم را عکس خانه دخترهایی کنم که به خواستگاریشان رفته و جواب رد شنیده بودم. آن هم با آن همه ادعایشان. اولین مورد که رفتیم ادعایش این بود که اگر پسر بودم من هم جبهه می آمدم. به آن سه ماهی که پدرش از اداره مأمور شده بود در جبهه باشد آن هم در اهواز، می بالید و افتخار می کرد. می گفت کاش ما هم دستی بر آتش داشتیم.  وقتی آتش دلم را برایش نشان دادم، عقب نشینی کرد. دلم برای خودم سوخت. با آن مراسم زیارت عاشورای هفتگی و دوره ای و آش نذری و برو و بیا، حالا که نوبت به عمل می رسید پا پس می کشیدند. البته من انتظارش را داشتم. هر دختری حق داشت با مرد آمال و آرزوهایش ازدواج کند. گویی همه دختران منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفید بودند. چه برسد به من که هنوز الاغم را بزور راه می بردم. 

خواهرم گفت: بعد ازظهر ساعت 3 زنگ می زنم. بعد هم گوشی را می دم  دست خودت، هرچه می خواهت دل تنگت بگو. بی خود ما را علاف کردی، تو زن بگیر نیستی. دکترت هم بیخود گفته برو زن بگیر.  

از اون ساعت که گفت 3 زنگ می زنم گویی ساعت ها از کار افتادند. الله اکبر نماز ظهر و عصرم را نمی دانم کی گفتم و کی سلام دادم؟ اشتهایم کور شده بود. انگار داشتم برای خودم متن سخنرانی آماده می کردم. در ذهن خودم دنبال آیه و حدیث می گشتم. آخر کار هم کاغذ فرضی ام را مچاله می کردم و گوشه ای می انداختم و می گفتم بیچاره دختر مردم را که نمی شود با آیه و حدیث مجبور به ازدواج کرد. یک کلمه می گویم در کربلای 4 شیمیایی شدم. هرچند شدت آن کم بود ولی الان دارو مصرف می کنم، سرفه می کنم، اسپری می زنم. دکترم گفته ازدواج برای متابولیسم بدنت خوبه. می تونه مؤثر باشه. حالا هم می خواهم ازدواج کنم. این همه ی ماجراست، بقیه دست خداست.

ناگهان دیدم همه اینها را داشتم در گوشی برای مریم خانم تعریف می کردم. نمی دانم خواهرم کی گوشی را داده بود دستم. حالا حرف من تمام شده بود و مریم خانم تا حالا گوش می کرد. تمام که شدم گفت : 
قاسم آقا، وقتی اسد پایش را در شلمچه از دست داد و بعد از سه ماه به تخت بیمارستان چسبیدن، به خانه آمد، تمام کارهایش را در منزل، من انجام می دادم. خیلی وقت ها اسد از خجالت آب می شد و گریه اش می افتاد و می گفت بخدا قسم همه اجر و ثواب جانبازی و جبهه هایم مال تو. تو در خدمت به من، بی منت تر از من، در جبهه بودی. فکر کنم همین قدر کافی باشد. فردا شب منتظرتان هستیم. 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>