جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  23:36 عصر ۱۳۹۲/۵/۱۵
تعداد بازدید  :  1716
Print
   
یادی از شهید سعید خیرآبادی
در قاب دیده

با بی میلی لیوان آب را به دهانم برده بودم. بیشتر از آنکه آب بخورم، از ته لیوان فضای اتاق را بالا می کشیدم. مبل ها دورتر دیده می شدند. دیوارها کج می شدند و به موازات قوس ته لیوان کمانی دیده می شدند. هر از گاهی هم با بازدم نفس ام لیوان بخار می گرفت و فضا را مه آلود نشان می داد.

در قاب دیده
حسین غفاری



با بی میلی لیوان آب را به دهانم برده بودم. بیشتر از آنکه آب بخورم، از ته لیوان  فضای اتاق را  بالا می کشیدم. مبل ها دورتر دیده می شدند. دیوارها کج می شدند و به موازات قوس ته لیوان کمانی دیده می شدند. هر از گاهی هم با بازدم نفس ام لیوان  بخار می گرفت و فضا را مه آلود نشان می داد.

 ذهنم مانند رادیویی که باطری اش تمام شده باشد، کِش می رفت. حال فکر کردن نداشت. گویی کرکره دکان منطق را پایین کشیده بود. اما خیالم بازی اش گرفته بود. تصویرهای ته لیوان برایش سوژه شده بودند و با هر کدام بخشی از خاطرات کودکی ام را بازی می داد. دنیای کودکی، دنیای تصویرها و تصوّرهایی بود که معمارش خودم بودم. خیلی وقت ها از آنچه می ساختم، می ترسیدم. گاه آرزوی رسیدن به خیالی داشتم که تصویرش را ساخته بودم. حالا عینک ته لیوانی من داشت سربه سر عقلم می گذاشت و معماهایی تصویری برایش طرح می کرد. معماهای کودکانه ای که با من قد گرفته بودند و حالا لباس فلسفه می پوشیدند. 

با دوربین لیوانی می چرخیدم. از کنارهآینه گذشتم. خودم را با لیوانی روی دماغم دیدم. تصویر آشنایی که بیشتر از آنکه از دریچه چشم هایم او را ببینم، حضورش را حس می کردم. دو تصویر صحنه و پشت صحنه را یکجا داشتم. گذشتم. روی تابلوی عکس سعید متوقف شدم. لیوان را از روی چشمم برداشتم. رو به آینه برگشتم. دوباره خودم را در قاب آینه دیدم.

یک چشم در آینه و یک چشم در قاب عکس. بازی تصویر در تصویر بود. می خواستم خودم را روی سعید منطبق کنم. از سعید آنچه نشان داده بود می دانستم اما از خودم بیشتر از او. بازی هایم با روزگار. دروغ هایی که بافته بودم. تصویرهایی که ساخته بودم. تعریف ها و تعارف ها، همه مرا آنگونه که دیده بودند می شناختند. اما من آنگونه که بودم خودم را می شناختم. با تصویر سعید، خاطرات زنده می شد. خیره، نگاهش می کردم. گویی یادم رفته بود پلک بزنم. چشم هایم می سوخت. منتظر مرهم آب پلکهایم بود. قیافه ی او در سال 66 مانده بود و من با زمان همراه شده بودم. وقتی در سال 64 می خواستم بروم دانشگاه، او گفت می ماند تا تکلیف جنگ را مشخص کند و من می رفتم تکالیف خود را بنویسم.

با همین جمله او می توانستم نقبی به درون او بزنم. او داشت چیزی را قربانی می کرد. چیزهایی را زیر پایش می گذاشت. آن قدر که دستش به آن بالا رسید. بادگیر آبی او در آن هوای برفی ارتفاعات ماووت و زمین پوشیده از برف در قاب تصویر خودنمایی می کند. چشم هایم سنگینی می کند. پلک هایم می لغزد و چشم هایم را می شوید.



نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>