جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  23:39 عصر ۱۳۹۲/۵/۱۲
تعداد بازدید  :  1897
Print
   
بر اساس خاطره ای از جانباز محمدرضا پورولی
پای قدرت| حسین غفاری

پای چپ شلوارش را تا بالای زانو تا کرده بود و با دو عصای زیر بغلش، تکیه بر زمین می‌داد و پای راستش را به جلو می‌انداخت. تمام وزنش روی عصا می‌افتاد و بعد روی پای راستش تمام قد می‌ایستاد و دوباره تکیه بر عصا می‌داد. خدای من این «قدرت» بود که من می‌دیدم؟ اما تا جایی که یادم بود پایش از مچ قطع شده بود!

پای قدرت



پای چپ شلوارش را تا بالای زانو تا کرده بود و با دو عصای زیر بغلش، تکیه بر زمین می‌داد و پای راستش را به جلو می‌انداخت. تمام وزنش روی عصا می‌افتاد و بعد روی پای راستش تمام قد می‌ایستاد و دوباره تکیه بر عصا می‌داد. خدای من این «قدرت» بود که من می‌دیدم؟ اما تا جایی که یادم بود پایش از مچ  قطع شده بود! 

هر بار بعد از فاصله‌هایی که میان من و قدرت افتاده بود به طور غیر منتظره همدیگر را دیده بودیم. این بار قدرت عصا کشان به من نزدیک می‌شد و من از او، در خاطرم، به دور دست‌ها می‌رفتم. به موقعیت «14 شهید» که من هنوز نوجوانی بودم و او چند سال از من بزرگتر. اولین  حضور در منطقه را تجربه می‌کردم و او مرا خطاب قرار می‌داد که : «اوشاق نه ده فیشه نه ده» بچه را چه به فشنگ!

از سال 60 که در آن موقعیت با تلخ و شیرینی‌هایش گذشت تا سال 67 در ارتفاعات ماووت عراق که او را کلاً از یاد برده بودم، دوباره یاد آب آوردنش از سرچشمه برای پایگاه، در وجودم زنده شد. کتری در دست می‌رفت به سمت آب. زیبایی ته چهره اش و چشمهایش بنای آشنایی گذاشت. ناخودآگاه کشیده و بلند و با کمی تعجب و سوال انگیز گفتم : قدرت!؟

ایستاد. سر بالا گرفت و چشمهایش را به من دوخت. قدم پیش گذاشتم و نزدیکتر شدم. 7 سال جوانترم کرد. قد و بالایم را برانداز کرد. او هنوز چند سال از من بزرگتر بود! از رتبه «اوشاق» به «اوغلان» ارتقا یافتم و گفت : «اوغلان سَن سَن». پسر تویی؟ تو اینجا چکار می‌کنی؟ سؤالی که از سر تعجب بود نه برای گرفتن پاسخ. مگر در جبهه چکار می‌کنند؟ مرا در آغوش کشید و من بوی همشهری خود را در ارتفاعات عراق با مشامم آشنا کردم. حرفها به سرعت همان آبی که از بالای ارتفاعات می‌آمد گذشت. همان قدرت بود، به همان قدرت! به همان زیبایی سالهای پیش. حالا ریشهایش، زیبایی صورت و چشمهایش را دو چندان کرده بود. از گردان و موقعیت و وضعیت، حرف به میان آمد و قرار گذاشتیم. کتری را می‌برد که آب بیاورد. پایش را تا درون آب گذاشت؛ صدای انفجاری خفه در آب آمد. کتری افتاد. قدرت افتاد، اما چیزی به هوا رفت. هنوز در جای خود، خشکم زده بود. و چیزی در آسمان هنوز می‌چرخید. جوی آب لحظه‌ای از آن واقعه را با خود شسته  و می‌برد. سرخی جای پای قدرت را زود با خود به پایین برد همانگونه که مین گوجه‌ای را از آن بالای ارتفاع شسته و آورده بود. محموله آسمانی، کنار جوی آب افتاد. دویدم و میان قدرت و پایش که کمی آن طرف‌تر افتاده بود حایل شدم. خون از مچ پایش فواره می‌زد و خود را به آب می‌رساند. آن طرف هم از داخل پوتین، سفیدی استخوان و سرخی گوشتهای متلاشی شده به هم آمیخته بود. کاش می‌شد پایش را بر می‌داشتم و به جای اولش می‌چسباندم. قدرت چهره در هم کشیده بود و زار می‌زد. گویی منتظر بود تا من پایش را به او برسانم. شاید حس بی پایی، بیشتر از دردی که داشت آزارش می‌داد. آمدم که او را دریابم، اشاره به پایش کرد. به سوی مچ پایی که در پوتین‌اش مانده بود رفتم. تا حالا یک لنگه پوتینی به این سنگینی برنداشته بودم. آنگونه که هنوزم که هنوز است سنگینی آن را حس می‌کنم. دیگران هم از راه رسیدند و قدرت را به بهداری بردند. 

حالا دوباره بعد از سالها قدرت را می‌دیدم. اما پایش که از مچ قطع شده بود. مجال حدس و گمان نیافتم و سلامها در هم گره خورد. از خودش پرسیدم سر بقیه پایت چه آمده؟ به شوخی گفت وقتی مین گوجه‌ای مداد پایم را تراشید، دوباره نوکش شکست، این بار دکترها چند بار تراشیدند تا به اینجا رسید! پایش به خاطر عفونت چندین بار جراحی شده بود و هر بار از یک وجب بالاتر آن را بریده بودند و قدرت هنوز پا برجا بود. و من دیگر نه «اوشاق» بودم، نه «اوغلان». پرسید: آقای پورولی باز هم معلمی ؟

23/1/92
حسین غفاری، ارومیه. بر اساس خاطره ای از همرزم جانبازم محمدرضا پورولی 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>