جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  23:52 عصر ۱۳۹۲/۵/۸
تعداد بازدید  :  1810
Print
   
داستان
شکار خاموش| حسین غفاری

جوانی که سن اش بیش از بیست سال نبود از بقایای سنگرهای عراقی برای خودش محل امنی درست کرده بود و با سیمینوف اش ور می رفت. اسلحه ی نسبتاً درازی که با آن دوربین سوار شده رویش به سلاحی تخصصی می مانست.

شکار خاموش
حسین غفاری



از آتش حجیم دشمن کاسته شده بود. نیروهای خودی بعد از سه روز پیش روی، تقریباً به اهداف شان رسیده بودند و حالا پشت خاکریز کم ارتفاعی که شبانه درست شده بود خط پدافندی ایجاد کرده بودند. جوانی که سن اش بیش از بیست سال نبود از بقایای سنگرهای عراقی برای خودش محل امنی درست کرده بود و با سیمینوف اش ور می رفت. اسلحه ی نسبتاً درازی که با آن دوربین سوار شده رویش به سلاحی تخصصی می مانست. ناهار مختصری که در کیسه فریزرها ریخته شده و عبارت بود از لوبیاپلو، بین رزمنده ها توزیع می شد. جوان هم کیسه ای گرفت و با دست مشغول خوردن شد. برنج هنوز کاملاً سرد نشده بود. بعد از سه روز خوردن کنسرو و جیره غذایی مختصر، این اولین غذای گرمی بود که می خورد. تمام که شد تفنگ اش را از لای شکاف دو بلوک بتنی بیرون فرستاد. صدای گاه و بیگاه انفجار خمپاره ای یا شلیک پراکنده اسلحه های سبکی که کاملاً بی مورد بود فضا را می شکافت. فاصله خاکریز دشمن تا نیروهای خودی به یک کیلومتر می رسید و این یعنی برد غیر مؤثر اسلحه های سبک.

نیروها در حال جابجایی بودند و جوان، خاکریز دشمن را با دوربین اسلحه می پائید. شب قبل تا عمق بیشتری از این موقعیتی که بودند پیش رفته بودند ولی برای پدافند لازم بود در محلی که جان پناه امنی باشد تا محل فعلی عقب نشسته بودند. مابین خاکریز دشمن تا سنگرهای خودی هیچ ارتفاعی نبود. زمین صاف و برهوتی که سیم خاردارها و لاشه چند تانک و خودروی سوخته و جنازه هایی که از هر دو طرف در وسط میدان مانده بودند، در آن دیده می شدند. جوان روی جنازه ها متمرکز می شد. گویی می خواست این بار مرده شکار کند. در تیر رس خود یکی یکی جنازه ها را نشانه می رفت. لحظاتی می ایستاد و دوباره روی جنازه دیگر می رفت. 

صدای هم سنگر بغل دستی اش درآمد که : بابا سر و صدایی، چیزی، شکاری؟ حالا نیم ساعته نشانه رفته ای اما شلیکی نمی کنی! نکنه عراقی ها فرار کرده اند. 

جوان آرام به کار خودش ادامه داد. ناگهان با عجله از سنگر خارج شد و با سرعت به سمت سنگر بچه های دیده بانی که پنجاه متر آن طرف تر بودند دوید. با بچه های دیده بانی قبضه های خمپاره آشنا بود. دوربین خرگوشی آنها را امانت گرفته بود و دوباره به سنگر برگشت. این بار حبیب هم کنار او بود. حبیب دوربین را روی خاکریز مستقر کرد. جوان که حبیب او را مجید صدا می زد، دوباره با دوربین تفنگش به جایی در وسط میدان نشانه رفت. حبیب هم چشم در چشمی دوربین گذاشت. مجید تیری شلیک کرد و در فاصله 500 متری از خاکریز در آن وسط به جایی خورد. حبیب گفت دیدم. آره زنده است. مجید از سنگر بیرون آمد و چشم در چشمی دوربین گذاشت. در همان حال با صدای بلند خطاب به حبیب گفت : خودشه اون بهمنه. 

بهمن از نیروهای اطلاعات عملیات بود. از آن نیروهایی که در عملیات ها در نوک دیگر نیروهای گردان، به عنوان بلد راه، گردان را هدایت می کردند. حالا در میانه میدان مانده بود و با تکان آرام دست نشان می داد که زنده است. گویی می دانست کسی او را به نظاره نشسته است. مجید، آن جوان بیست ساله بارها در پشت دوربین سمینوف اش آدم های مختلفی را دیده بود. کسی را پشت تیربار زده بود. کسی را درون سنگر زده بود. یک بار یک عراقی را که بی-هوا نشسته بوده و سیگار می کشید زده بود. می گفت چشمم به او بود و انگشت سبابه ام ماشه را لمس می کرد. کافی بود فشار مختصری بدهم و تیری بزنم. اما گویی خیالات او در آن حال به من هم سرایت کرده بود. آنچنان به سیگار پک می زد که گویی تشنه دود سیگار بود. خیالاتش دود می گرفت و در فضای دودآلود گویی به زن و بچه اش فکر می کرد یا به درجه هایی که خواهد گرفت.

 سن و سالی داشت حدود دو برابر مرد جوان. می گفت وقتی به نظرم رسید که باید بچه های خردسالی داشته باشد، می خواستم از زدن منصرف شوم. هم چنان زیر نظرش داشت تا اینکه آخرین پک اش را به سیگار زده و بعد راه افتاده بود طرف سنگر دوشکایی که آنجا بود. با تکبر تمام پشت دوشکا رفته و تا بیاید مسلح اش کند، گویی مجید تمام تصویرهایی که در باره او ساخته بود فرو ریخته و در یک آن ماشه را کشیده و آن عراقی که حدود دو برابر مجید، سن داشت، نقش بر زمین شده بود. اما هیچ گاه مثل امروز بعدازظهر که از دوربین سمینوف اش بهمن را شکار کرده بود خوشحال نشده بود. حالا نشسته بود تا شب شود و فکری برای به عقب کشیدن بهمن کند.




نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>