جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  20:27 عصر ۱۳۹۱/۷/۲۰
تعداد بازدید  :  2730
Print
   
داستان
داش علي | حسين غفاري

فرصت خوبي براي ادامه صحبت هاي ديروز بود . علي آقا خودش از آن رزمنده هاي درجه يك بود . من اينجور آدمهارا ستايش مي كنم . چون هنرمند خوبي بود و در ضمن آن هنر وارسته و والا را در خود پرورانده بود . وقتي دست به قلم مي برد و شروع به قلمزني مي كرد
داش علي

داش علي امين محله بود .هر چه از حضور داش علي در زورخانه مي گذشت ، او افتاده تر و سر بزير تر و دست مردم بگير تر مي شد .همه ، اين وقار و بزرگي را در او مي ستودند .

مش رمضان مي گفت : اكثر مواقع هر وقت مي آمدم از پله هاي مأذنه بالا بروم و اذان بگويم  داش علي را مي ديدم كه دارد به سمت مسجد مي آيد ، دستي بالا مي زد و وضو مي گرفت ، داخل ايوان نمازي مي خواند و بعد تسبيح بدست منتظر آقا مي شد .

داش علي سر كوچه بالايي مسجد دكان «قصابي » داشت .وقتي برايش گوشت مي رسيد ، خوب آنها را تر و خشك مي كرد و بعد گوشتها را قطعه قطعه مي كرد ، مردم كه براي خريد صف بسته بودند ، يكي يكي وارد مغازه مي شدند و از داش علي گوشت مي خريدند ، كسي ناراضي از مغازه بيرون نمي رفت ، سر هر گوشتي كمي دنبه چاشني مي كرد  اگر كسي مي گفت : داش علي دنبه نمي خواهم ، داش علي مي گفت :

نمي توانم دنبه نگذارم ولي مي توانم آن را از شما بخرم ، بعد دنبه را بر مي داشت و وزن مي كرد و پولش را مي داد .
مغازه داش علي مثل يك نگارخانه سنتي رنگ وارنگ بود . از عكس مولا علي و خوشنويسي پندهاي حكيمانه اش گرفته تا عكس هاي يادگاري در زورخانه ، ناخود آگاه وقتي در جلوي مغازه مي ايستادي چشم ها لابه لاي عكس ها را مي جست ، در بين عكس هاي سياه و سفيد قاب چوبي مدادي ، چند عكس رنگي با حال و هواي ديگري به چشم مي خورد . انگاري عكس جبهه بود ، عكس ها كوچك بود ، از دور زياد هويدا نبود ، چند بارمي خواستم داخل مغازه كه مي شوم ، نگاه نزديكي به اين عكس ها داشته باشم ولي هر بار با چاق سلامتي گرم داش علي و بفرماييد ، بفرماييدش حواسم به خريد گوشت رفته بود و يادم رفته بود كه نگاهي به عكس ها بكنم .

يك روز كه برا ي خريد گوشت رفته بودم ، چهار نفر قبل از من در مغازه ايستاده بودند ،وارد كه شدم سلام كردم ، داش علي جواب گرمي داد و مشغول كار شد . من جلو رفتم و از پشت يخچال ويتريني نگاهي به عكس هاي رنگي كردم . عكس جبهه بود . به سن و سال داش علي نمي خورد كه اينها عكس سربازي اش باشد ، پشت صحنه يكي از عكس ها ني هاي بلندي بود ، در حاشيه عكس ، آبي به چشم مي خورد و اينطور مي نمود كه طرفهاي «هور » باشد . كنار داش علي دوتا بسيجي ايستاده بودند كه يكي از آنها بگمانم بيش از 18 سال سن نداشت و ... ناگهان صداي داش علي مرا به خود آورد كه بفرمائيدچقدر مي خواهيد ؟من خودم را از توي عكس بيرون كشيدم داش علي سري چر خاند   درمسير نگاهم در ديوار به عكس نگاهي كرد وآهي كشيد و گفت: الحقنابهم ، ان شاء الله ومن كه متوجه نشده بودم سؤال كردم بله؟

داش علي گفت : هردوتاي ايشان شهيد شده اند. توي عمليات خيبر، خوشابحال آنها ودرادامه گفت فرموديد  چند كيلو؟ ومن كه هنوز حرفي نزده بودم گفتم يك كيلو،توي خانه گفتندبراي قرمه سبزي مي خواهند وتا داش علي شروع كرد براي خردكردن گوشت گفتم: پس شما هم جبهه تشريف داشتيد.
- سعادتي بود قسمت من فقير هم شد ، ما هم رفتيم از دور دستي به آتش گرفتيم ، ما كجا ( همانطور كه چاقو دستش بود اشاره اي به عكس كرد ) و آنها كجا آنها رزمنده بودند و ما شرمنده .
   آنقدر شكسته نفسي مي كرد كه آدم خجالت زده مي شد ، سرم را پايين انداختم . گوشت را گرفتم ، دست در جيب كردم كه پول در بياورم . توي جيب شلوارم پول نبود ، گوشت را دادم به آن يكي دستم و دست توي آن يكي جيبم كردم كه خبري از پول نبود . از بيرون شلوارم جيبم را در دست گرفتم و فشار دادم ، نخير چيزي در آن نبود . داش علي كه متوجه اضطراب من شده بود ، سؤال كرد ،اتفاقي افتاده ؟
   گفتم نه ، نه ! چيزي نيست و همينجور با خودم ور  مي رفتم . داش علي گفت نكند يادتان رفته پول بياوريد. اشكالي ندارد گوشت را ببريد قابل شما را ندارد .
   گفتم ، نه گوشت را مي گذارم و مي روم پول بياورم ، داش علي از پشت ويترين بيرون آمد و گوشت را گذاشت توي دستم و بعد تا دم در بدرقه ام كرد ، دستي به پشتم زد و گفت : بعداً حساب مي كنيم .
    دَرِ مغازه كمي ايستادم و متحيرانه داش علي را برانداز كردم و با خودم مي گفتم ، قصابي و ساتور و چاقو و اين حرفها !
كم كم داش علي برايم مرموزتر مي شد  ، آخر مرموزي آنوقتي است كه آدم نسبت به چيزي مجهولي  داشته باشد . قبلاً داش علي برايم يك قصاب بيشتر نبود و قصاب هم كه قصاب بود . ولي از آن روزي كه عكسهاي جبهه را ديدم و آن قضاياي پول و حرفهاي داش علي ، شخصيت او را از شغلش كه قصابي است « دو شقّه » كردم .
 ما حدود 30 سال است كه در اين محله هستيم ، چيزي نزديك به سن من ، پدرم مرد نسبتاً مسني است و بيشتر كاسب هاي اين محل او را مي شناسند و هم او از آنها اطلاعاتي دارد ، شايد پدرم مي توانست اطلاعات خوبي از داش علي در اختيار من بگذارد .
   يك روز سر ناهار مادرم گفت : دستش درد نكند گوشت خوبي داده ، هميشه گوشت خوبي مي دهد . عجب آبگوشتي شده و من سريع دويدم توي حرفش و خطاب  به پدرم گفتم :
راستي پدر داش علي چه جور آدمي است ؟
- چطور ؟ چيزي شده ؟ مي خواهد جايي استخدام بشه ؟ ( و اينها حرفهاي تازه اي نبودند ، پدرم شوخ طبع بود و از اين چاشنيها زياد داشت ) چطور شده ياد داش علي افتادي ؟
- گفتم من تعريف دين و ايمان او را از مش رمضان شنيده بودم ولي جبهه رفتن داش علي را از كسي تا حالا نشنيده بودم .
-  پس از كجا فهميدي ؟
-  از عكسهاي داخل مغازه اش 
سالهاي جبهه دوران  دانشجويي من بود و من گاه گاهي به شهرستان مي آمدم و گاهي هم خودم به  جبهه  مي رفتم . براي همين  زياد در جريان  اوضاع محله نبودم تازه آنهم داش علي كه يك قصاب بود و مغازه اش دو سه كوچه بالاتر از خانه ما بود
پدرم گفت داش علي قبل از اينكه به اين جبهه برود سالها در يك جبهه ديگر جنگ كرده و پيروز شده بود كه توانسته بود به اين جبهه هم برود .
پرسيدم كدام جبهه ؟
-  جبهه درون ، داش علي قبل از همه چيز نفس خود را كشته بود . يعني جهاد اكبر
-  اصلاً نشان نمي دهد كه اهل جبهه و جنگ باشد .
پدرم گفت :  اينگونه آدمها كه بر نفس خود مسلط مي شوند مثل  حاجي نديد بديد ها نيستند كه هر جا قليان حرف چاق مي شود ، هي قضيه مكه رفتنشان را پيش بكشند . اينها روي حرف و نقلشان محاسبه دارند ، مراقبه دارند ، شبها به حساب خودشان خودشان مي رسند  . . . و پدرم همينطور رفته بود بالاي منبر و نمي خواست بياد پايين ، انگار سؤال من عقده دل پدرم را باز كرده بود ، آنچنان از داش علي مي گفت كه آدم را متعجب مي ساخت  . در ادامه صحبت هايش آهي كشيد و گفت : راضي نيست كه برخي از كارهاي خير اين بشر را برايت تعريف كنم  مي ترسم بروي و خود داش علي را برداري و توي قاب عكس بزني و واقعاً آدم كه بخواهد متحول بشود و تحول را در خود ايجاد كند ، مي شود داش علي .
پرسيدم يعني چه متحول بشود ، چه تحولي ؟
پدرم نگاهي به كاسه خالي از تيليت آبگوش انداخت و گفت ، ببينم تو دوستي ،آشنايي ، چيزي نداري يك سؤال هم من از تو بكنم تا شايد من هم  -  و اشاره به كاسه كرد  -  به نون و نوايي برسم ؟
ما خنديديم ، پدرم ادامه  صحبت را به روز ديگري موكول كرد ، حرفهايش مرا متأثر كرده بود اينجور موقع ها آدم به نگاههاي خودش شك مي كند . وقتي پدرم اينجور صحبت مي كند ، آدم احساس مي كند كه آدمها كتابهاي بدون جلد هستند و يا جلدها را ها را هركس قادر به خواندنش نيست ، ما توي اداره براي اينكه كاغذ پاره هايمان گم نشود آنها را در لاي پوشه مي گذاريم ، روي پوشه ها را نامگذاري مي كنيم و لاي زونكن قرار داده طبقه بندي و بايگاني مي كنيم . ولي برخي آدمها وقتي به بايگاني ( قبرستان ) سپرده مي شوند تازه آنها را مي توان باز خواني كرد . پدرم گوشه اي از جلد كتاب  داش علي را برايم پرده برداري كرده بود . واقعاً داش علي  . . . شايد چندمين باري بود كه مادرم داشت مرا صدا مي كرد كه من بخود آمدم « چايي ات سرد شد ، عوضش بكنم » ؟
بعد از ظهر كه رسيدم خانه، سراغ پدر را از مادرم گرفتم مادرم داشت از شمعداني هاي  پر پشت  حياط قلمه مي زد . گفت : بايد پيش علي آقا باشد ، ديوان حافظش را هم با خود برد ، برگشتم بروم كه مادرم پرسيد : كجا ؟ گفتم : مي روم با پدر كار دارم . مادرم گفت حالا بنشين يك چايي بخور ، تازه دم است ، تا تو هم چايي ات را مي خوري من هم دو سه تا از اين قلمه ها يي كه گرفته ، آماده مي كنم تا براي مغازه علي آقا ببري ، مي دانم خوشحال مي شود .
پدرم باز نشسته آموزش و پرورش بود هر چند خودش مي گفت « باز ايستاده » . بر عكس بعضي ها كه از باز نشستگي خوششان نمي آيد ، پدرم آن را فرصتي ديگر براي خدمتي ديگر مي دانست . توي خانه مي نشست و كتاب مطالعه مي كرد ، نقد مي نوشت و مقاله به چاپ مي رساند ، گاهي اوقات هم مي رفت  پيش علي آقا قلمزن و با هم شعر حافظ مي خواندند ، وكمي اختلاط مي كردند .
فرصت خوبي براي ادامه صحبت هاي ديروز بود . علي آقا خودش از آن رزمنده هاي درجه يك بود . من اينجور آدمهارا ستايش مي كنم . چون هنرمند خوبي بود و در ضمن آن هنر وارسته و والا را در خود پرورانده بود . وقتي دست به قلم مي برد و شروع به قلمزني مي كرد ، گويي با اين ضربه ها به خلسه مي رفت و نقش هاي زيبايي كه شايد حاصل شهود او بود بر روي فلز منقوش مي كرد ، خودش مي گفت : من با فلز رفيق هستم ، دستش را مي گيرم ، به هر كجا كه بخواهم مي برم .
علي آقا دستش را به كسي داده بود و به حرف كسي گوش داده بود كه محبوب خدا بود ، شايد براي همين مي توانست دست فلز را بگيرد و هر كجا مي خواست ببرد !
خودش مي گفت سال 58 وقتي شنيديم امام فرمودند « پاوه بايد آزاد شود » ديگر وقت را هدر نداديم ، با يك ماشين سيمرغ و دو سه نفر ديگر خود را سنندج رسانديم و بعد از آنجا به نيروهاي شهيد چمران پيوسته و بعد از آنروز ، از اين جبهه به آن جبهه ، از اين سنگر به آن سنگر ، از اين منطقه به آن منطقه مي رفتيم .
با دو گلدان كوچك شمعداني وارد مغازه علي آقا شدم ، سلام كردم ، پدرم و علي آقا جواب سلام مرا دادند و علي آقا گفت « به به گل آمد و با خود شمعداني آورد » . چه عجب از ين طرف ها . بعد از يك چاق سلامتي حسابي كنار پدرم نشستم و بعد پدرم با اشاره به علي آقا گفت : مي داني اين آقا زاده براي چه كاري اينجا آفتابي شده ، علي آقا گفت نه ، پدرم گفت : بند داش علي شده .
رو به پدرم كردم گفتم از كجا فهميدي براي آن قضيه آمده ام ، پدرم گفت : مي دونم ميدونم ،از ذوق و شوقي كه ديروز داشتي فهميدم ، علي آقا گفت : داش علي ؟! پدرم گفت بله ، دنبال اين هست كه بداند مگر يك قصاب هم مي تواند رزمنده باشد و آن قضاياي تحول داش علي ، علي آقا نظر شما چيست ؟ قضيه كه تا حالا مكتوم بوده .
علي آقا كمي تأمل كرد و بعد گفت : بالاخره اين آقا زاده هم تو خط كارهاي تربيتي و مساجد و اين حرفهاست . بعنوان الگوهاي رفتاري براي كساني كه طالب حق و حقيقتند  هم كه شده  بدردش مي خورد ، استفاده ها ي خوب اخلاقي از اين داستان مي شود كرد . پدرم گفت : ولي به شرطي . گفتم چه شرطي ؟
پدرم گفت به شرطي كه نامي از داش علي به ميان نياوري ، پرسيدم براي چه ؟ علي آقا گفت پدرت راست مي گويد . آن بنده خدا خودش از آنچه آنزمان برايش گذشته بقدر كافي ناراحت است ، تازه وضع حالايش را هم نمي خواهد كسي سر زبانها بيندازد ، مي گويد ريا مي شود .
من هم قبول كردم  چنانچه خواستم چيزي تعريف كنم ، نامي از داش علي نبرم .
پدرم نگاهي به علي آقا كرد و گفت بفرماييد ، علي آقا گفت :
خوشتر آن باشد كه سر دلبران               گفته آيد در حديث ديگران
و بعد ادامه داد : شما بفرماييد ، لحن شما شيرين تر است ، ما هم سراپا گوشيم .
پدرم گفت : داش علي سالهاي قبل از انقلاب دور و بر سالهاي 55 تحت تأثير قهرمان پروري هاي كاذب آن زمان به صورت يك آدم خود راضي و مغرور درآمده بود و اين نوچه هاي بادمجان دور قاب چين باعث شده بودند پر و بال كاذبي به او بدهند ، البته آزار و اذيتي به كسي نمي رساند ولي حضور فيزيكي او با آن هيئت باعث مرعوب شدن بعضي ها خصوصاً خانمها مي شد .
اينجور آدمها آنقدر مراحمت براي آنها ايجاد مي كردتد كه تا چنين قيافه اي را مي ديدند ، ترس بر آنها چيره مي شد . داش علي توي يك باشگاه زيبايي اندام كار مي كرد ، خود قيافه اش هم جاذبه زيادي داشته ، براي همين خيليها دور و برش را گرفته بودند . داش علي با همه اين خصوصيات ، عرق ديني خودش را از دست نداده بود ، ولي جو حاكم آن زمان او را  يك مترسك كرده بود .
خودش سر آغاز تحولش را در يك تذكر بجا مي داند ، مي گويد عصرها بعد از كار در باشگاه دور و بري ها حلوا حلوا كنان داش علي را همراهي مي كردند و شروع به پرسه زدن در اطراف و محله ها مي كردند . البته داش علي  اهل كار خلاف نبود ولي دور و بري هاي او حسابي از اين جمع و از حضور داش علي به نان و نوايي مي رسيدند . به دور از چشم داش علي هر غلطي مي كردند . خلاصه داش علي در اثر تعريف و تمجيدهاي اينها تبديل به يك لولو خُرخُره شده بود كه باعث شده بود مردم از داش علي بترسند و اطرافيانش باج بگير باشند .
پدر داش علي خيلي وقتها پيش فوت كرده بود و فقط يك مادر پيري داشت كه تقريباً از كار افتاده بود . داش علي شاگرد قصاب بوده و در ضمن يك مبلغي هم از باشگاه دريافت مي كرده . يك روز كه داش علي براي تمرين در باشگاه مي ماند . همراهان او زودتر مي روند ، عصر هنگام ترك باشگاه هوا تاريك شده بود ،از زمان نماز هم گذشته بود . از باشگاه درآمدن داش علي مصادف مي شود با آمدن حاج حبيب ، پيش نماز مسجد محله بالايي از مسجد . حاج حبيب داش علي را مي شناخت ، تا داش علي را تنها مي بيند مي گويد :
سلام عليكم داش علي
داش علي هم جواب سلام مي دهد .
خداقوت داش علي
زنده باشيد
داش علي « المرءُ علي دين خليله »
بله ؟
آقا جان آدم مگر چقدر عمر مي كند ، پس كي فكر ي به حال خودت مي خواهي بكني ؟ كي مي خواهي دلي بدست آوري ؟ و يك ذخيره اي براي آنطرف بكني ، ما پيامبران زيبا هم داشتيم ، پيامبر قوي هم داشتيم ، ولي همه مردند ، مرگ حق است آقا ، حق است .
حاج آقا ما كه كاري نكرديم ، اذيتمان به كسي نرسيده
شما نه ولي اطرافيان از شما بت ساخته اند و از وجود شما سوء استفاده مي كنند ، خداحافظ
حاج آفا حرفها را نيمه تمام مي گذارد ، با اين حرفها چراغي بدست داش علي مي دهد تا خود را بيابد .چند روز بعد مادر داش علي فوت مي كند . مرگ مادر مدتي داش علي را خانه نشين مي كند ، در اين چند روزه كه داش علي خانه بود ه قضيه مرگ مادر و حرفهاي حاج حبيب مهمان دل او بودند ، حرفهاي حاج حبيب در ساحل دل داش علي موج مي زد .
اطرافيان داش علي پس از چند روز به دنبال او مي روند ولي داش علي از بيرون آمدن امتناع مي كند ولي عصر همانروز براي اقامه نماز به مسجد مي رود و حاج آقا وقتي ورود داش علي را مي بند ، مي گويد : براي سلامتي داش علي صلوات و مردم صلوات مي فرستند . بفرماييد داش علي خوش آمديد .
و اين قضايا سرآغاز تحول داش علي مي شود . بعد از انقلاب هم در درقضاياي جنگ حاج حبيب آقا به جبهه مي رود در يكي از از عمليات ها حاج حبيب آقا مفقود مي شود ، از باب عشق و علاقه اي كه داش علي به حاج حبيب پيدا كرده بود ، اين موضوع باعث مي شود كه داش علي به صف رزمندگان اسلام بپيوندد .
من كليت مطلب را گفتم ، علي آقا چيزي بر آن اضافه مي كنيد ؟
علي آقا گفت : نه همين ما را بس .
پدرم رو به من كرد و ادامه داد : جبهه هم كه خودت بهتر از من مي داني ، دريايي بود از طهارت و پاكي ، هر كه در آن قدم  مي گذاشت پاك ومطهر مي شد ، خيلي ها وقتي به بهانه هاي مختلف پايشان به جنگ كشيده شد بعد از آن به هر بهانه مي خواستند آنها را از خط بيرون بكشند نمي شد . و حالا هم پيشاني بر سجده  شكر آنروز و آن بهانه ها دارند . يكي از آنها داش علي ، ديگريشان همين علي آقا ، هر بيت حافظ را مي خواند يادي از شهدا مي كند ، يادي از جبهه مي كند آدم فكر مي كند حافظ اين اشعار ار براي جبهه سروده است ، پيش پاي تو شعر :
ياد باد آن روزگاران ياد باد      روز وصل دوستداران ياد باد
را مي خوانديم ، علي آقا يادي از شهيد حاج كريم كرد . علي آقا دست از كار كشيده بود ، سر تا پا گوش بود ، به اينجا كه رسيد گفت :
شرح اين هجران و اين خون جگر      اين زمان بگذار تا وقت دگر
حالا كه حرف به  ادبيات و شعر و اين حرفها رسيده بود فرصت را غنيمت شمردم و رو به پدرم كردم و گفتم ، اينجور آدمها مثل داش علي ها ، چه جايگاهي در ادبيات ما دارند ؟
ادبيات ما پر است از داش علي ، ادبيات مي تواند داش علي بسازد و داش علي ها هم ادبيات را مي سازند . اسطوره هاي شعري در بخش حماسي آن ، نقل داستانهاي آنان در نثر ، حتي شاعر مي تواند از اينجور آدمها الهام بگيرد مثل :«ميازار موري كه دانه كش است » من وعلي آقا زديم زير خنده و گفتم چه ربطي دارد .
پدرم گفت خودم را گفتم ، بس است باشد براي بعد . صحبت آنروز ما تمام شد ، ياد جمله يكي از اساتيدمان افتادم كه مي گفت :« بعضي از اين ابيات يك كتابخانه شرح لازم دارد » واقعاً هم همينطوراست آدم وقتي در اين بيت كه مي گويد : «دل هر ذره را كه بشكافي       آفتابيش در ميان بيني» دقت مي كند مي بيند مي توان از يك قصاب ، داش علي بيرون آورد .
    « تولدها دو گونه اند ، يكي حضور فيزيكي پيدا كردن در عرصه وجود است و دومي حضور معنوي در اثر شناخت است . اولي را مرگي است كه از آن گريزي نيست ولي دومي را حياتي است جاودان كه مرگ را در آن گذري نيست »
و داش علي در جبهه تولدي دوباره يافت .

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>