جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  14:23 عصر ۱۳۹۱/۷/۲۰
تعداد بازدید  :  2432
Print
   
توحید اصغر زاده
لحظه شهادت| نماز ظهر

همان لحظه، تاريخ، در مقابل مرد، زانو زد و ورق­هاي زرين كربلا و نماز ظهر ­ابا عبدالله الحسين (ع) و سپرهاي تير آن لحظات را برايش نشان داد و ديد که بعد از عاشورا، چه اتفاقي افتاد، محرم و نامحرم­ها، به كدام راه­ها رفتند!


... صداي كاميون؟! سكوت جاده را مي خراشید، مردي مصمم با كوله باري از باروت، خلوت جاده را مي شكافت.

خواب، هرگز نمي­توانست در چشمانش راه بيابد، گاه به بچه­هايش فكرمي­كرد و گاه به آناني كه الان در كوچه­هاي امن، زندگي را به همديگر هديه مي برند...

 وقتي از اولين پيچ جاده رد شد، خلوت جاده، خبري مبهم را به او داد:
 نكند، ازاين سمت ، بار ديگر، سایه­ای خيز بردارد و تفنگ را از آستين بيرون بكشد. خودت كه هيچ، مهمات را مي فرستند به هوا.

اين باري را كه مي‌بری، آذوقه‌ی تفنگ‌هاي گرسنه رزمنده‌هاست كه در مقابل گرگ‌هاي وحشي صدام، چون كوه ايستاده‌اند...

ناگاه از نوك تپه، سنگي غلتيد. مرد باروت به دوش، خواست دنده­ي ماشين را عوض كند، آتش از دهانه تَف کرده تفنگی زبانه کشید و در سینه‌ی محمد علي، سرد ‌شد.

چشمانش در دامنه ي ابروان پرپشت او تيزتر و خاطره­اش،تا فرسنگ­ها سال پهناگرفت و گفت: من همين يك جان را داشتم، آن هم سپر اين تيرها! مي كنم.

همان لحظه، تاريخ، در مقابل مرد، زانو زد و ورق­هاي زرين كربلا و نماز ظهر ­ابا عبدالله الحسين (ع) و سپرهاي تير آن لحظات را برايش نشان داد و ديد که بعد از عاشورا، چه اتفاقي افتاد، محرم و نامحرم­ها، به كدام راه­ها رفتند!

 سوزسينه­اش، چشمانش­را­بي­رمق­­كرد و صداهايي­از­دور­و­نزديك­ به ­او ­رسيدند و ­تيرهایی، از فاصله­­ي ­کوتاه، ­زوزه ­کشیدند­.

 محمدعلي،­ در پس چشمانش غوطه ­­خورد و ‌کربلا را نزديك تر، ­ديد. . از زخم­هايش، هيچ دردي، برنخاست و بي­درد، درِ آخرت را گشود و آرام گرفت.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>