جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  00:21 صبح ۱۳۹۱/۳/۲۳
تعداد بازدید  :  2431
Print
   
توحید اصغر زاده
لحظه شهادت| کپسول‌های آتشین

در نظرش، جاده باريك تر و پيچ، تندتر شد و دست و پاهايش از زمين و زمان رها ­ماند، و يا «حسين اش» را در دشت مهاباد، به طنين انداخت و خودش را در آغوش گرمي، فشرد .

رنگ پريده‌ی­­زنش، او را به فكر فرو­برده­بود كه سال‌ها با درد كليه­اش، نصف جان می­شد، ناله­­هايش، چه­در جبهه و چه­در پشت­جبهه، دغدغه­ي بي پايان مردش بود. طوري كه هر وقت از جبهه برمي­گشت، سر كوچه، تجسم درد زنش، او را مي­پژمرد و خطوط چهره­اش را عميق­تر مي کرد. به همین خاطر، در هر شب حمله‌، گوشه‌ی سنگرش را محراب می‌کرد و برايش دعا می‌خواند.

وقتي­تركش­هاي بمب، در اروميه، سقف خانه‌ی­كوچكش را ترک می‌دادند، او­خاطرات­عمليات­والفجر 8 را از­ميان­كپسول­هاي­آتشين شيميايي بيرون مي­كشيد و تاولهاي سوزناك را، در ميان ريه­هايش جا مي داد و به درد پنهان زنش فکر می کرد.

صداي باكري­ها و همت­ها را دوباره مي­شنيد و در امتداد جاده، همه­ي دردها و خاطراتش را مي­كاشت.
نگران بود كه غروب بخورد به جاده و تأمين­هاي جاده مهاباد به پايگاه­هايشان برگردند و سر و كله ي مردان سایه، پيدا شوند. پدال گاز را ­فشرد و بادي­كه­مي­وزید، بوي جعبه­هاي مهمات رادر كابين كاميون چپانيد.

اين بار به ياد فرزندانش، علي و وحيد افتاد و ترسید كه اگر آن يكي كليه زنش را هم عمل كنند و در بياورند با اين شغل و آن همه مشكل، چه به روزگار بچه هايش مي آيد؟!

در نظرش، جاده باريك تر و پيچ، تندتر شد و دست و پاهايش از زمين و زمان رها ­ماند، و يا «حسين اش» را در دشت مهاباد، به طنين انداخت و خودش را در آغوش گرمي، فشرد .
 عطري جان فزا، فضا را براي رفتنش، معطر کرد و کامیون با همه باروت‌‌هایش واژگون ‌شد.
احمد نیز، یک به یک، غصه‌هایش را در آن آتش، خاکستر کرد و آزاد و رها، چشم به آسمان دوخت

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>