جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  00:19 صبح ۱۳۹۱/۳/۲۳
تعداد بازدید  :  2815
Print
   
داستان| يادگاري - مجتبي حاجي وندايي

چند قدم پياده رفت نفسش مى‏بريد، انگار كسى مى‏آمد و دستش را مى‏گذاشت روى گلويش و مى‏خواست خفه‏اش كند. نشست روى نيمكت ايستگاه، راننده اتوبوس كه انگار او را نديده بود بيست قدم جلوتر از ايستگاه ايستاد و دو نفر جوان كه كيفى هم توى دستشان بود پياده شدند

يادگارى       

 خس خس كه افتاد توى نفس هايش، شال‏گردن نيمه‏بافته‏اش را روى زمين گذاشت و از جايش بلند شد، رفت سر طاقچه، اسپرى را برداشت، خروجى آن را لاى لبهايش گرفت و شاسى را دوبار فشار داد. بيمارى آسمش به چند سال قبل برمى‏گشت. خودش مى‏گفت نشانه پيرى است، مثل دليلى كه براى عليل شدن شوهرش مى‏آورد، راهش را سمت آشپزخانه گرفت. شعله اجاق گاز را كه كم كرد رو كرد به اتاق حاج عزيز تا ببيند هنوز خواب است يا بيدار شده.
 چند سالى بود كه حاج عزيز اسير تخت ويلچر شده بود، آن هم تنها به همان دليل پيرى.
 حاج عزيز هنوز خواب بود و تا ظهر 2 ساعتى مانده بود. فرصت بافتن چند رج ديگر را داشت و به همين خاطر دوباره رفت سراغ شال‏گردن نيم‏بافته‏اش.
 زمستان‏ها بدون شال‏گردن سينه‏پهلو مى‏كرد، هم خودش و هم حاج عزيزآقا.
 پاييز تازه از راه رسيده، حياط را پر كرده بود از برگ‏هاى رنگارنگ. چند درخت ميوه‏اى كه داخل حياط كاشته بودند. هر روز هم كه نمى‏توانست برود حياط را جارو كند. البته حسنش به اين بود كه هر وقت صادق، پسر صفيه خانم كه پنج سال هم بيشتر نداشت، مى‏رفت توى حياط از صداى خش خش برگها مى‏توانست بفهمد.
 صادق كه مى‏آمد توى حياط صفيه خانم از لاى پنجره داد مى‏زد: بيا تو بچه، عزيز خانم ناراحت مى‏شه. و عزيز خانم جوابش را مى‏داد كه: نه، بزار بچه بازيشو بكنه، و بعد صفيه خانم پاى حاج عزيز آقا را وسط مى‏كشيد كه: عزيز آقا خوابن، اين بچه سر و صدا مى‏كنه، ايشون رو از خواب بيدار مى‏كنه، و عزيز خانم مى‏گفت: نه مادر، اين پيرمرد كه ديگه گوشش مثل دست و پاش عليل شده، صدايى نمى‏شنوه.
 صفيه خانم بيوه محمد آقا بود كه سه سال پيش وسط يك دعواى خيابانى چاقو خورده بود وسط سينه‏اش و تا به بيمارستان برسه مرده بود.
 صفيه خانم هم كه فك و فاميل درست و حسابى نداشت زير پر و بالش را بگيرند، افتاده بود به رختشويى و كلفتى مردم.
 صاحب خانه قبلى بعد مرگ محمد آقا و سر عقب افتادن كرايه‏ها انداخته بودنش بيرون و صفيه خانم توى صف نانوايى با عزيز خانم آشنا شده بود و حالا از روزى كه مستأجرشان شده بود سه سالى مى‏گذشت، آن هم با زندگى نيم‏بندى كه توى زيرزمين خانه عزيز خانم ساخته بود.
 صداى خش خش برگها را مى‏شنيد، انگار صادق آمده بود توى حياط و بازى مى‏كرد. بعضى وقتها كه صادق توى حياط مى‏ايستاد كنار پنجره و با بازى‏اش خيره مى‏شد، ياد بچگى‏هاى صادق خودش مى‏افتاد.
 مدتها بود كه به غير از صادق بچه‏اى توى حياط بازى نكرده بود.
 روز اول كه صفيه خانم آمده بود حياط را ببيند، گفته بود كه يك پسر دارد تازه دو ماهش شده و عزيز خانم پرسيده بود اسمش چيه؟
 صفيه خانم جواب داده بود: صادق.
 وقتى عزيز خانم اين را شنيد احساس كرد كه فشارش افتاده، خودش را چسباند به ديوار حياط و بعد گفت: نه!
 صفيه خانم گفته بود: باور كنيد حاج خانم بچه شلوغى نيست، شبها گريه نمى‏كنه، روزها هم كه با خودم مى‏برمش سر كار و با خودم مى‏آورمش.
 عزيز خانم باز هم گفته بود:نه!
 شب خواب صادقش را ديده بود، آن هم ناراحت، فرصت پرسيدن دليلش را پيدا نكرده بود، اما صبح رفته بود سراغ صفيه خانم و كمكش كرده بود تا وسايلش را بياورد و بچيند توى زيرزمين.
 فردا شب دوباره خواب صادقش را ديده بود، آن قدر شاد بود كه مدتها چهره آن شبش را فراموش نكرد.
 صداى اذان كه توى گوشش پيچيد ميل‏ها را گذاشت روى پتو و رفت كه نمازش را بخواند، روى همان چفيه‏اى كه به جاى سجاده از آن استفاده مى‏كرد، يادگار صادقش بود.
 تسبيحاتش كه تمام شد سجاده را جمع كرد و رفت سراغ حاج عزيز.
 چشمهايش باز بود و مثل هميشه كه به چيزى يا جايى خيره مى‏شد، اين بار توى عكس صادق خيره شده بود، انگار صادق توى عكس حرف مى‏زد و حاج عزيز شش دانگ حواسش گرم گوش دادن حرفهاى صادق بود.
 پرسيد: گرسنته؟ ناهار مى‏خورى؟
 و حاج عزيز كه سالها بود به جاى زبان با چشمهايش حرف مى‏زد، جوابش را با نگاه داد كه حاكى از گرسنگى‏اش بود.
 بالش قرمز رنگ را كشيد پشت حاج عزيز تا آش رشته‏اش را راحت‏تر بخورد، غذاهاى آبكى تنها غذاهايى بودند كه حاج عزيز مى‏توانست بخورد.
 حاج عزيز پنجشنبه‏ها را خوب مى‏فهميد، از خواب كه بيدار مى‏شد چشم مى‏دوخت توى عكس صادق و عزيز خانم كه قاشق توى دهانش مى‏گذاشت، بى‏قرارى مى‏كرد. آخرين بارى كه رفته بود سر خاك، سالگرد صادق بود. بچه‏هاى مسجد آمده بودند سراغش.
 عزيز خانم همينطور كه قاشق توى دهانش مى‏گذاشت و صبر مى‏كرد تا نوبت قاشق بعدى، شروع مى‏كرد به صحبت كردن: من هم نمى‏خواستم برم، اما ديدم بالاخره بايد يكى‏مون يه سر بهش بزنه، خودتو ناراحت نكن، اون حال تو رو بهتر از هر كسى مى‏فهمه. ديشب خوابش رو ديدم، مى‏گفت: نمى‏خواد بيايى.
 گفتم: نه حتماً مى‏آم بهت سر مى‏زنم.
 گفت پس آقامو نيار، بگو من خودم بهش سر مى‏زنم. و هر بار كه به اينجا مى‏رسيد حاج عزيز كه انگار چشمهايش مى‏خنديد، خيره مى‏شد توى قاب عكس صادق. ايستاد پشت پنجره خانه صفيه خانم و صدايش زد. صادق جلوتر از مادر دويد مقابلش: عزيز كجا مى‏رى؟ منم بيام؟
 صفيه خانم حرفش را بريد: عزيز خانم مى‏دونم، شما بريد، من خودم به عزيز آقا سر مى‏زنم. راستى ناهار خوردن؟
 و عزيز خانم كه چند تا گردو براى صادق مى‏داد گفت: آره مادر خورده، فقط تا من بيام يه سر بهش بزن، الهى كه پير شى مادر.
 صفيه خانم پنجشنبه‏ها سر كار نمى‏رفت، نه اين كه كار نباشد، نه. فقط به خاطر عزيز آقا و عزيز خانم.
 عزيز خانم دلش قرص بود به اينكه صفيه خانم هست و به حاج عزيز سر مى‏زند.
 سر كوچه كه رسيد چشمش افتاد به عكسى كه از صادقش روى ديوار مدرسه كشيده بودند. مال ماه‏هاى آخر جبهه‏اش بود، جمله‏اى هم كنار عكس نوشته بودند كه نمى‏توانست بخواند، فقط مى‏توانست مفهوم دو سه كلمه قرمز رنگ روى ديوار را بفهمد.
 سلام چند تا از بچه‏هاى محل را كه جواب داد خودش را رساند به ايستگاه اتوبوس.
 چند قدم پياده رفت نفسش مى‏بريد، انگار كسى مى‏آمد و دستش را مى‏گذاشت روى گلويش و مى‏خواست خفه‏اش كند. نشست روى نيمكت ايستگاه، راننده اتوبوس كه انگار او را نديده بود بيست قدم جلوتر از ايستگاه ايستاد و دو نفر جوان كه كيفى هم توى دستشان بود پياده شدند. خودش را رساند جلوى در عقب، يك پايش روى پله بود كه دختر جوان رديف اول صندلى‏ها پرسيد مادر دانشجويى؟
 صداى خنده مسافران توى اتوبوس پيچيد. پسرى كه دستش را به ميله گرفته بود گفت: »مادر اين سرويس دانشگاهه، شما كجا مى‏ريد؟
 عزيز خانم كه يكّه خورده بود با صداى خسته‏اش گفت: قبرستون پسرم، باغ رضوان.
 صداى خنده‏هاى بلند بچه‏ها دوباره توى اتوبوس پيچيد و همان پسر نزديكتر آمد و گفت: اشتباه سوار شدى مادرم.
 عزيز خانم پايش را كشيد پايين و برگشت سمت ايستگاه.
 دود سياه توى سينه‏اش نشسته بود و نفسش را مى‏بريد.
 سرفه‏هاى پى در پى كه امانش را بريد. دست كرد توى كيف و اسپرى تنفسى‏اش را بيرون آورد و دو سه بار توى دهانش پاشيد.
 تازه داشت حالش سر جا مى‏آمد كه صداى كسى بلند شد: باغ رضوان، باغ رضوان نبود؟
 خيلى سريع از روى نيمكت بلند شد و دستش را بلند كرد.
 همانى كه داد مى‏زد گفت: زود باش مادر، دير شده.
 خودش را كشيد توى اتوبوس.
 اتوبوس پر بود از پيرمردها و پيرزن‏هايى كه همه آنها سر خاك مى‏رفتند .زنى كه از بقيه جوانتر بود جايش را به عزيز خانم داد.
 صداى صوت قرآن از چند طرف باغ رضوان به گوش مى‏رسيد. با رسيدن صداى گريه به او سرش را به طرف چند دختر و زن جوانى چرخاند كه بالاى قبرى بدون سنگ با آه و ناله بى‏تابى مى‏كردند. هنوز آب باران شب گذشته از توى چاله‏ها نرفته بود. آسمان دوباره مى‏خواست ببارد. براى اينكه سر خاك برسد رويش را به سمت شيب تندى برگرداند كه به بالاى تپه شهدا مى‏رفت. اين قسمت راه را هميشه به سختى بالا مى‏رفت. گاه مى‏شد كه تا به بالاى تپه برسد چند بار ايستاده و مى‏نشست، بلند مى‏شد و دوباره به راه مى‏افتاد، به هر سختى كه بود خودش را رساند به بالاى تپه شهدا و رديف سوم را گرفت تا به قبر صادق رسيد.
 روى سنگ پر شده بود از گل و برگ‏هاى رنگارنگ درختان باغ. شيشه گلاب را از توى كيفش در آورد. تعدادى از برگها را از روى سنگ جمع كرد و گرفت توى دستش كه با آنها سنگ را تميز كند. نصف گلاب توى شيشه را ريخت بالاى سنگ و با برگ‏هاى زرد و قرمز توى دستش شروع كرد به پاك كردن سنگ.
 كم‏كم مى‏توانست نوشته قرمز رنگ روى سنگ را ببيند...شهيد گمنام، چشمايش شروع كردند به باريدن. آسمان هم انگار....


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>