جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  00:16 صبح ۱۳۹۱/۳/۲۱
تعداد بازدید  :  2242
Print
   
داستان| از پرده تا سرا پرده - حسين غفاري

ترم رو به پايان بود و محمد در اين چند ماهه از نقش آن بسيجي كه در فيلم بود و همچنين همنشيني با كارگردان كه خودش از نيروهاي جبهه بود متأثر شده بود . در برخوردهاي محمد يك نرمش خاصي ديده مي شد كه كاملاً با اول ترم فرق كرده بود . حسن هم به اين نكته اعتراف داشت
از پرده تا سرا پرده
كات ، كات ، عزيز من ، ببين اين چتدمين باري است كه اين مسأله را به شما تذكر مي دهم . ما كه نمي خواهيم براي مردم انشاء بخوانيم ، ايفاي نقش هم خودش مسأله است .تو بايد با حركات و احساسات خود  اين مطلب را به بيننده انتقال دهي ، ديالوگ ها هم بخشي از اين كار را بعهده مي گيرند . عطا و لقاي پادشاه را كه شنيده ايي ، حالا حسابش را بكن تو مي خواهي پيراهن بسيجي خود را به دوستت بدهي ، اين يك جلوه اي از ايثار است .لبخندي بر چهره ، چشمهايي پر از محبت و دلي سرشار از خلوص ، بنحوي كه نه تقاضاي جبران در آن ديده مي شود و نه منتي . انگار اين وظيفه توست كه بايد به آن بسيجي پيراهن بدهي .بازيگر كه به حرفهاي كارگردان گوش مي داد ، سرش را پايين انداخت و با خود گفت :
« من كه در زندگي روزمره خود هر بده بستاني را بر اساس جبران و طمعي انجام  مي دهم چگونه مي توانم اينجا آن اخلاق را از خود نشان بدهم . من كه سر شهرداري اتاق خوابگاه با حسن دعوايم شد چطور مي توانم اينجا از خودم جلوه ايثار نشان بدهم .
حسن بخاطر كلاس فوق العاده اي كه در دانشكده گذاشته بودند دير تر از موعد به اتاق مي رسد . محمد كه زودتر از حسن به خوابگاه رسيده بود ، به حسن غُرغُر مي كرد كه چرا اتاق  مرتب نيست و وقتي حسن به خوابگاه مي رسد كلي با او بگو مگو مي كند .
محمد با خودش مي گفت مثل آن بسيجي من هم مي توانستم بجاي تشر زدن به حسن ، بردارم و اتاق را جارو و مرتب كنم . بي ادعايي هم يكي از جلوه هاي ايثار است . كم كم حرفهاي كارگردان حفظ محمد مي شد ، چه اينكه همين تذكرات را بارها به محمد گوشزد مي كرد . البته براي هر نقشي مثالي تازه مي آورد .
در محوطه اي كه براي بازي در نظر گرفته بودند در يك فاصله اي از چادرهاي گردان ، دستشويي صحرايي زده بودند. در كنار دستشويي ها يك تانكر آب بود ، آن بسيجي كه محمد نقش او را بازي مي كرد ، صبحها كه براي نماز شب بلند مي شد تمام آفتابه هاي دستشويي هارا پر مي كرد و جلوي دستشويي به خط مي كرد . آقاي كارگردان مي گفت البته فقط اين كار يك نفر نبود ، همه اين عادت خوب را داشتند . يعني بسيجيها نه تنها كار خودشان را انجام مي دادند ، بلكه سعي مي كردند گوسه اي از كار هاي ديگران را هم انجام دهند . محمد از آقاي كارگردان مي پرسد : شما چرا اين قسمت از فيلم را مي سازيد يا به عبارتي ديگر چرا اين بخش از زندگي روزانه يك بسيجي را در نظر گرفته ايد . بهتر نبود توي خط مقدم ، توي تير و تركش و شهادت و خون يا هين عمليات چيز هايي را نشان مي داديد .
كارگردان مي گويد : آقا محمد نكته قابل توجه اينجاست . خيلي ها فكر مي كنند كه ايثار و شجاعت يعني شهادت وخلوص يعني نماز شب. شايد يك آفتابه پر كردن كم ارزشترين چيزي باشد كه شما فكرش را بكنيد . آن صحنه صبحانه  با خرده نانها يادت هست ، اين واقعاً يك ابتكاري بود كه كه يكي از بچه ها ارايه كرده بود . يعني اصلاً ما در گروهان خودمان حداقل دو ريز نان نداشتيم . بعد از شام و ناهار همه بچه ها همگي حمله مي كردند توي سفره و خرده نانها را پاك مي كردند . شهردار آن روز هم خرده نانها را با خرده پنيرها قاطي مي كرد و مي گذاشت توي كلمن صندوقي . فردا صبح صبح خرده نانو پنير را با چا شيرين مي خورديم . شيشه مربا ها هم ليوان مي شد ، يعني از هر چيزي سعي مي شد كمال استفاده شود. بچه ها بيت المال را با جان و دل حس مي كردند . هداياي مردمي را مي فهميدند و به آنها ارزش قايل بودند . من توي اين قسمتها خواسته ام اينها را نشان بدهم .
شيرين ترين قسمت بازي آنجاست كه بسيجي در دانشگاه است . اتفاقاتي كه در آنجا مي افتد از آن بخشهايي است كه محمد بخوبي ايفاي نقش مي كند . چون خودش هم يك دانشجو است و اين را كارگردان هم تأييد مي كند . بخشي از اين بازي براي محمد غير منتظره و كمي نامعقول است . اواخر ترم است و چند تا از امتحانهاي بسيجي مانده است . ولي او رها مي كند و به منطقه مي رود . محمد مي گويد او مي توانست يك هفته هم صبر كند ، چند امتحان مانده اش را هم بدهد . كارگردان به محمد مي گويد : آن بسيجي كه تو نقشش را بازي مي كني ، از نيروهاي قديمي است ، يعني سه چهار عمليات رفته ولي به درس و مشقش هم مي رسد ، البته همينجوري كه در اين بخش مي بيني او ورودي سال 63 است ولي در عرض دو سال فقط به اندازه دو ترم درس خوانده است . البته درسش هم بد نيست مثل شما يك دانشجوي متوسط است ولي جنگ براي او يك تكليف بزرگتري است ، همينكه با او تماس مي گيرند و مي گويند به او نياز است براي او ماندن يك هفته و چند روز ديگر و دادن چن امتحان باقيمانده اهميتي ندارد . بسيجي با تكليف مي ماند با تكليف مي رود و با تكليف درس مي خواند . بسيجي عارف است . عرفا ابن الوقت هستند . لحظه ها را شكار مي كنند ، شهود آنها حاصل همين لحظه هاست . « ان في ايام دهــــركم نفحات الا فتعرضوا لها » يعني برخي اوقات نسيم هاي جانفزايي مي وزد كه بايد از آنها بهره برد شايد ديگر از اين نسيم ها نوزد . مثل همان جنگ كه تمام شد و خيلي ها تازه شصتشان خبردار شد كه اي دل غافل چه روزهايي و چه نعمتهايي را از دست داده اند .
محمد با خود فكر مي كند ، اگر بازيگري براي من هيچ فايده اي نداشته باشد همين آشنايي با اين بسيجي نقطه عطفي براي من خواهد بود هر چند فيلم ذاتاً نواقصي دارد از جمله اينكه نمي تواند ، شخصيتهاي زيادي را مورد مطالعه قراردهد و فقط چند نفر انگشت شمار را به تصوير مي كشد .
كارگردان مي گفت قبل از نماز صبح حسينيه گردان پر مي شد و برادران بدون هيچ ريايي و با خلوص تمام نماز شب مي خواندند . كارگردان مي گفت متأسفانه ما وقتي به علل محدوديت در فيلم سازي چند شخصيت را نشان مي دهيم گاهي چنين تصور مي شود كه در يك گردان فقط همين چند نفر نماز شب مي خواندند . يا همين چند نفر چنين و چنانند .
ترم رو به پايان بود و محمد در اين چند ماهه از نقش آن بسيجي كه در فيلم بود و همچنين همنشيني با كارگردان كه خودش از نيروهاي جبهه بود متأثر شده بود . در برخوردهاي محمد يك نرمش خاصي ديده مي شد كه كاملاً با اول ترم فرق كرده بود . حسن هم به اين نكته  اعتراف داشت . يكبار هم اين مورد را وقتي محمد ظرفهاي مانده شب را برده وشسته بود به محمد گفت : محمد آقا نه به آن روزتان كه سر مرتب نبودن اتاق با من بگو مگو كردي و نه به شرمنده كردن ما كه ظرف ها را شسته ايد!
كار فيلم تا تابستان طول كشيد و كار تدوين و مونتاژ و ... سريع انجام شد تا فيلم به جشنواره فيلم فجر برسد . انتخاب محمد بعنوان بهترين بازيگر نقش مرد در فيلمي كه بازي كرده بود بسيار غير منتظره بود . محمد براي دريافت جايزه فراخوانده مي شود . محمد بعد از دريافت جايزه به سمت كارگردان مي رود و جايزه اش را به او تقديم مي كند : بفرماييد اين در واقع مال شماست ، من نقش شما ها را بازي كردم ، من كجا و آن بسيجي كجا . اين جايزه در واقع مال آن بسيجي شماست . كارگردان محمد را بغل مي كند و از پيشاني او مي بوسد و يك جعبه سبز رنگ مخمري كوچك از جيبش در مي آورد و به محمد مي دهد و مي گويد :
هر چند ظهور بسيجي در جبهه هاي نبرد بود ولي اين جبهه حف و باطل هميشه موجود است و آنكس كه بتواند در اين جبهه بِرَزمد و اخلاق اسلامي را در زندگي روزمره خود جاي دهد ، اوهم يك بسيجي است .
اشكي از چشمان محمد مي لغزد و جعبه كوچك كارگردان را مي گشايد ، پلاكي درون آن برق مي زند . محمد پلاك را بر مي دارد و به سينه خود مي فشارد و باز گريه مي كند .
  چند بازي  عشق  با   نقش سبو              بگذر از نقش سبو و آب جو
چند باشي عاشق صورت بگوي           طالب معني شو و معني  بجوي

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>