جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  00:15 صبح ۱۳۹۱/۳/۲۰
تعداد بازدید  :  2168
Print
   
داستان | آب و عطش - بهناز بهمن

حاجى سرش را از خاكريز بلند كرد و اطراف را از نظر گذراند. در آن نزديكى اثرى از عراقى‏ها نبود. وقتى هوا كاملاً تاريك شد على فانسقه‏اش را از كمر باز كرد و چهار قمقمه روى آن بست. بعد فانسقه را دور كمرش پيچيد و به طرف برادرش رفت. او را در آغوش گرفت و پيشانى و موهايش را بوسيد.
آب و عطش

 آفتاب به شدت مى‏تابيد و صداى جارى شدن رود بر تشنگى مى‏افزود. نگاهى به قمقمه انداخت، خواست چند جرعه از آب بخورد كه با صداى ناله محمد به خودش آمد. به طرف او برگشت و به صورت آفتاب سوخته و لبهاى پاره پاره‏اش نگاه كرد آهسته به طرفش رفت، چفيه را با كمى آب قمقمه خيس كرد و روى لبهاى خشكيده محمد گذاشت.

 حسين با صداى آرام گفت: حاجى اينطور كه نمى‏شه، ما الان 10 روزه كه بدون آب و غذا اينجا افتاديم، نه كمك غيبى نه كمك عينى، مثل اينكه خدا هم ما رو فراموش كرده.
 - استغفرالله....اين چه حرفيه....

 على حرف حاجى را قطع كرد و گفت:  »خوب راست مى‏گه ديگه حاجى، الان چند روزه كه داريم مقاومت مى‏كنيم، چند خشاب بيشتر گلوله باقى نمونده....بى‏آبى هم از يه طرف. خواهش مى‏كنم اجازه بدين بريم از رودخونه آب بياريم، به خدا تشنگى هلاكمون كرده.
 حاجى با عصبانيت از جايش بلند شد، تكه سنگى از روى زمين برداشت و بعد به طرف على رفت. دست او را گرفت و به دنبال خود كشاند. به سمت خاكريز رفتند.
 كمى صدايش را بلند كرد و با عصبانيت رو به على كرد و گفت: خيلى خوب به اين سنگ با دقت نگاه كن.
 بعد نيم خيز شد و سنگ را به آن طرف جاده خاكى كه رود قرار داشت پرت كرد. دست على را گرفت و فوراً از  خاكريز پايين آمدند. چند ثانيه نگذشت كه صداى گلوله‏هاى دشمن به گوش رسيد.
 حاجى رو به على گفت: ديدى....ديدى، چه اتفاقى افتاد؟ مؤمن، تو خودت بايد بهتر از من بدونى، اگه اون طرف بريم تكه تكه مى‏شيم.
 على به محمد و امير نگاه كرد. بعد گفت: حاجى من حاضرم تكه تكه بشم.
 صدايش را بلند كرد و گفت: ما چند نفر هيچى، ولى يه نيگا به اينا بكن. ببين، دارن مى‏ميرن، حاجى چرا نمى‏فهمى؟...محمد برادر منه...چرا نمى‏فهمى؟ گريه حرفهايش را بريد. حاجى سر على را روى شانه‏اش گرفت و گفت: آروم باش.
 مدتى گذشت. حاجى و حسين بالاى خاكريز بودند. گلوله‏هاى دشمن پشت سر هم به اطراف خاكريز مى‏خورد. آنها هم به خاطر مهمات كمى كه داشتند هر از گاهى گلوله‏اى به طرف عراقى‏ها شليك مى‏كردند.
 تشنگى و نبود مهمات آزارشان مى‏داد. لبهايشان مثل چوب خشك شده بود و توان نفس كشيدن نداشتند.
 حاجى نگاهى به لبهاى خشكيده حسين كرد، بعد به پشت سرش برگشت. امير و محمد را ديد كه با درد دست و پنجه نرم مى‏كنند.
 رو به حسين كرد و گفت: مراقب اون در خاكريز باش.
 حاجى به امير و محمد سر زد. امير عاجزانه از حاجى آب خواست. حاجى صورت امير را بوسيد و بلند شد به طرف على رفت و گفت: صبر مى‏كنيم وقتى كه هوا كاملاً تاريك شد مى‏رويم  اون ور جاده تا آب بياريم.
 تاريكى هوا نگرانى حاجى را بيشتر كرد. بى‏سيمچى مدام با بى‏سيم ور مى‏رفت، بى‏سيم خراب شده بود و هر چه مى‏كرد كسى صداى آنها را نمى‏شنيد تا كمك بخواهد.
 حاجى سرش را از خاكريز بلند كرد و اطراف را از نظر گذراند. در آن نزديكى اثرى از عراقى‏ها نبود. وقتى هوا كاملاً تاريك شد على فانسقه‏اش را از كمر باز كرد و چهار قمقمه روى آن بست. بعد فانسقه را دور كمرش پيچيد و به طرف برادرش رفت. او را در آغوش گرفت و پيشانى و موهايش را بوسيد.
 حاجى سر نماز بود، با حرفهايى كه بين دو برادر رد و بدل شد فهميد كه على قصد دارد برود و آب بياورد. با عجله به ركوع و سجده رفت و ركعت آخرش را خواند.
 برگشت و به طرف محمد نگاه كرد، على آنجا نبود.
 سراسيمه به اطراف نگاه كرد. على را در بالاى خاكريز ديد. به طرفش دويد و او را با صداى آهسته صدا كرد. على لحظه‏اى ايستاد. حاجى به او رسيد. تا خواست از خاكريز بگذرد حاجى دستش را گرفت و مانع رفتنش شد. حاجى گفت: نمى‏خواد تو برى، محمد به تو احتياج داره. من مى‏رم.
 - حاجى من و شما نداره. شما فرمانده گروه هستيد، گروه به شما نياز داره، من مى‏رم.
 با هم جر و بحث مى‏كردند كه، عمو رحمت نزد آنها آمد و گفت: نمى‏خواد هيچ كدومتون بريد. من مى‏رم.
 حاجى گفت: ولى عمو رحمت....
 عمو رحمت نگاهى به هر دوى آنها كرد و گفت: شما هر دوتون جوونيد، من عمرم رو كردم.
 حاجى گفت: نمى‏خواد، من مى‏رم و فانسقه را از كمر على باز كرد.
 على و حاجى كشمكش‏شان را از سر گرفتند. عمو رحمت فرصت را مناسب ديد، فانسقه را از دست حاجى قاپيد و بدون هيچ معطلى از روى خاكريز گذشت.
      
 اولش صداى پارس سگ‏هاى عراقى آمد و به دنبال آن گلوله‏باران بى‏امان عراقى‏ها به بچه‏ها و حاجى فهماند كه عمو رحمت در چنگ عراقى‏ها گرفتار شده.
 انتظار بيهوده بود. عمو رحمت باز نگشت.
 عراقى‏ها كه گويا احساس خطر كرده بودند خاكريز مقابلشان را زير آتش گرفته بودند. حاجى و چند رزمنده ديگر براى بى‏پاسخ نگذاشتن عراقى‏ها بالاى خاكريز نشسته بودند و هر چند دقيقه يك‏بار تيرى در تاريكى نشان مى‏رفتند. در همين گير و دار بود كه حاجى با گلوله‏اى كه به شانه‏اش خورد زحمى شد.
 رزمنده‏اى به طرف حاجى رفت و به او كمك كرد از خاكريز پايين بيايد. چفيه‏اش را باز كرد و با آن روى زخم حاجى را محكم بست.
 محمد از درد به خود مى‏پيچيد. على او را در آغوش گرفته بود. دستى به صورت برادرش كشيد. گرمى خونى كه از صورت محمد جارى شده بود او را شوكه كرد.
 بازوى محمد را گرفت و او را تكان داد با صداى بلند صدايش كرد: محمد تو حالت خوبه؟....يه چيزى بگو...،
 محمد در حالى كه درد مى‏كشيد گفت: من...حا...لم خوبه.
 حاجى دستش را روى شانه پرخونش گذاشته بود. بلند شد و به طرف چند نفر باقى‏مانده از گروهش رفت تا از اوضاع و احوالشان با خبر شود. احتمال مى‏داد كه زير باران گلوله و نارنجك تلفات داشته باشند. چراغ قوه‏اش را روشن كرد و به روى يك به يك افراد انداخت. تا اينكه به محمد و على رسيد. چراغ قوه را به روى صورت محمد گرفت. وقتى كه ديد يكى از چشمهاى محمد خالى شده است. مو به تنش سيخ شد. سريع نور چراغ قوه را به زمين انداخت. على وقتى صورت برادرش را ديد سر او را در آغوش گرفت و با صداى بلند گريه كرد.
 نيمه‏هاى شب بود و محمد از درد و تشنگى به خود مى‏پيچيد. على صبرش تمام شده بود. قمقمه يكى از رزمنده‏ها را برداشت و به طرف خاكريز دويد. حاجى و رزمنده‏اى كه بالاى خاكريز آخرين گلوله‏ها را شليك مى‏كردند، گذشتن على را از سياهى بالاى خاكريز ديدند.
 چند دقيقه بعد از رفتن على بود كه صداى رگبار گلوله توى نيزار كنار رود پيچيد.
 دقايقى سپرى شد تا اينكه على سينه‏خيزكنان در آن طرف جاده پيدايش شد. تا خواست خودش را به خاكريز خودى برساند كه صداى چند عراقى را از پشت سرش شنيد.
 چند گلوله در نزديكى‏اش به زمين خورد و او را از حركت باز داشت. چاره‏اى نبود. با تمام توانى كه در تن بى‏رمقش باقى مانده بود قمقمه را به آن طرف خاكريز خودى پرت كرد. يكى از سربازان عراقى با ديدن اين صحنه تيرى به شانه على شليك كرد. على به زمين افتاد . سرباز عراقى در حالى كه مى‏خنديد بالاى سرش ايستاد. پوتين را روى صورت على گذاشت. على دردش را فرو خورد و چيزى نگفت. يكى ديگر از سربازها وقتى ديد على دردش را بروز نمى‏دهد با پوتين به شانه زخمى على كوبيد.
 على فرياد كشيد. سربازهاى ديگر هم در شكنجه او سهيم شدند و سرانجام تير خلاص يكى‏شان كار على را تمام كرد.
 سربازهاى عراقى كه گويا از  نبود مهمات ايرانى‏ها مطمئن شده بودند، آهسته آهسته به خاكريز آنها نزديك مى‏شدند.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>