جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  00:11 صبح ۱۳۹۱/۳/۱۹
تعداد بازدید  :  1920
Print
   
توحید اصغر زاده
لحظه شهادت| کربلایی

مه­ي دستانش را به حرير ذكر زينت مي­دهند و قربانگاهي، در دل دشت، او را به خود مي­خواند. امّا ديواري بلند نمي­گذارد «قربان» به آنجا برسد، «يا حسين اش»،قد می‌گیرد و ديوار، تسليم فريادش مي­شود و همه­ي ابرها، سم‌هايشان را فرو می خورند

عبا و عمامه­اش را در محراب مسجد، جا مي‌گذارد و احرام جهاد را مي­پوشد و مي‌شنود كه شلمچه، كربلا شده و همه در آنجا كربلايي.

همه­ي چشم­ها در اطراف خاكريزها­و نهرهايش، در پي آتشي مي دوند كه از دهانه­ي تفنگ ها، فرو باريده بودند.
چسبيده به دشت، دست به قرآن جيبي­اش مي­برد و آرپي­چي را سر‌ و ته مي‌كند . به صداهايي كه از دل دشت بر مي­خيزد، گوش مي­دهد فريادهاي خاك، مبهم ولي عجيب، دل­انگيز مي شوند.

ناخودآگاه بوسه­اي به دشت مي‌زند و مي­گويد: نكند همين نقطه، مشهد شهيدي گمنام باشد.

مي‌بيند، تانك‌ها نعره‌کشان، خاكريزها را نشانه گرفته و پيش مي­آيند و قناسه هاي بعثي، همه­ي ديده بان­ها را درو مي‌كنند.

آرپي­چي­زن­جوان، بي­اختيار نيم­خيز مي­شود، دو موشك، را به تانك­ها مي­كوبد. در سومين شليك مي­بيند، او را از آبي كه شنا مي­كرد به راهي سبز مي­برند، همه­ي دستانش را به حرير ذكر زينت مي­دهند و قربانگاهي، در دل دشت، او را به خود مي­خواند. امّا ديواري بلند نمي­گذارد «قربان» به آنجا برسد، «يا حسين اش»،قد می‌گیرد و ديوار، تسليم فريادش مي­شود و همه­ي ابرها، سم‌هايشان را فرو می خورند.
طلبه ازبلندي خاكريز به سنگرش مي­افتد، دلِ نرم و سرخش را به دست می گیرد و با آیه‌های قرآنش، همه ي دهلیزها‌یش را خوب می‌شوید و پاکش می‌کند.

 هرچند شلمچه، شهره‌هايش را به­گرد او جمع­مي­كرد اما، قربان، تنها به قربانگاه مي­رود و در غروب شلمچه، مبهوت معبودش می‌ماند.
شلمچه نيز به­خاطراو، همه‌ی لحظه­های غروب را، به رنگ سرخ، آراسته مي­كند

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>