جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  00:06 صبح ۱۳۹۱/۳/۱۴
تعداد بازدید  :  1762
Print
   
توحید اصغر زاده
لحظه شهادت| صدای نزدیک یا حسین(ع)

ناگهان، سوز­پاي ­قطع­ شده­اش، ­به­ دست­هايش­­دويد. با­­ديدن­­رنگين­كمان زخمهايش، روستا، دور‌تر و آسمان، نزديك ­تر به نظرش آمد. دست از خودش شست، مشتي­به­جاده­كوبيد و فرياد يا­حسين را با­تمام وجود سر داد.

در جاده­ی خلوت با خود فكر مي­كرد كه آن­ها از مردم چه­مي­خواهند! ‌ با زور آتش و نيرنگ،كه محبّت در دل كسي برانگيخته ­نمي­شود.....

در مسيرش با چند كشاورز و بچه­چوپان، چاق­سلامتي كرد. به دوراهي­ كه رسيد،­ لحظه­اي ايستاد و باسنگ  سكوتش ، چشمانش را صيقل داد. 

تابستان، گرماي   تازه اش را به دشت و كوه­هاي اطراف­ مي­دميد.

 با بوي سبزه­ و خاك مزرعه­ها، روستا­يي كه­در­آن نزديكي بود، دورتر به نظر مي­رسيد! و با حسّ عجيبي كه داشت، پيش خود گفت: من اين جاده را خيلي رفته­ام. سواره و پياده، در زمستان و تابستان، مسافرش شده­­ام. روستا را اين قدر دور و آرام، دشت را اين گونه سبز و مطبوع نديده بودم؟! آسمان هم به اين نزديكي نبود!

ناگهان، سوز­پاي ­قطع­ شده­اش، ­به­ دست­هايش­­دويد. با­­ديدن­­رنگين­كمان زخمهايش، روستا، دور‌تر و آسمان، نزديك ­تر به نظرش آمد. دست از خودش شست، مشتي­به­جاده­كوبيد و فرياد يا­حسين را با­تمام وجود سر داد.

صداهاي يا­حسين، ياحسين، به او نزديك­تر شدند و آسمان، افتاد زير پايش. پا بر­آن­گذاشت و زمين، براي­هميشه از ديدگانش، محو شد و ناپيدا.

زمانه را ديد كه به سرعت، حادثه مي ساخت، آرزو مي تراشيد، گريه و خنده مي­زاييد و با دست تمنا، هر يك را در قنداق كودكي مي­گذاشت و در كنار گهواره­اش مي­نشست و خرناسه مي كرد!

زمين را هرگز نمي ديد، هرچه بود زمانه بود. انگار زمين، گوي بازايي بود كه زمانه، به دست آدم ها داده بود تا دل بفريبد

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>