جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  23:45 عصر ۱۳۹۱/۳/۱
تعداد بازدید  :  1819
Print
   
لحظه شهادت| ضریح چشم ناز

غلامرضا، روي صندلي آمبولانس، به پهلو مي­افتد و آمبولانس در جا روشن مي ماند و دور برمي دارد، «يا حسين» روي جا سوئيچ اش بر­ جسته تر مي شود و آرام، آرام، دو چشم نازرا در آن مي بيند.

 

 ... آتش، امان همه ي شان را مي بريد. بچه­ها با چنگ­شان، دشت را نگه مي­داشتند. براي عبور از يك شيار، بايد از كمند چندين تله مين و نوار آتش مي­گذشتند.

مي­ديد كه بچه­ها، مثل پروانه، تن به تنوره باروت مي­دهند و زخمي­ها، زيادتر­‌شده­و­خاكريزها­ در زير پاي رزمنده‌ها، مي‌لرزند. آمبولانس، تنهاسرپناهي بود­كه بايد بــه سمت­گلـوله­ها شتاب­بر­مي­داشت­و­گرنه، زخمي­ها، توانشان، بريده مي شد.

 چند گلوله به سپر و چرخ‌هاي آمبولانس مي خورد. راننده فقط  غصه ي يك نوجوانِ­زخمي­را­مي­شنودكه­در­چندمتري­اش­فرياد­مي­زد.

 گلوله­ها­ در ­پيشاني آمبولانس مي نشينند و راننده، همچنان مي­راند و تركش خمپاره­اي، به سوي او رانده مي شود.

هرچند ،يك سالي بود كه همه ي بافت هاي ريه­اش، با سم سوزناك، ذوب مي­شدند ولي­سينه­اش­با­توده­اي از سَمّ­شيميايي، تركش را مي پذيرد.

از میان آتشي كه بارها شنيده بود؛ سينه عاشق را مي سوزاند و دشت ها را مجنون مي­كند، صدایی مي آمد: اين آتش، شراره ي مِهر ليلي نيست؟

از پشت منشوري هزار رنگ،مي بيند كه از ميان آتش­ها، چه گلستان هايي مي‌رويند، و با مرداني همراه مي شود كه بي­قرار بودند و در كنار آتشِ خود، به انتظار، نشسته اند تا به ضريحي سبز، دخيل شوند.

غلامرضا، روي صندلي آمبولانس، به پهلو مي­افتد و آمبولانس در جا روشن مي ماند و دور برمي دارد، «يا حسين» روي جا سوئيچ اش بر­ جسته تر مي شود و آرام، آرام، دو چشم نازرا در آن مي بيند.

 درد غلامرضا، زاير بدنش،مي­شود.از كسي مي خواهد، مثل يك ماماي صبور، او را به آخرت بياورد. خمپاره اي به آمبولانس مي خورد.

 او به ضريح آن چشم­هاي ناز، مي آويزد و پا به آخرت مي گذارد.
 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>