جستجو

قبلی





بعدی
 
Data pager
12
 Page 1 of 2, items 1 to 10 of 15.
بود و نبود| حسین غفاری
بود و نبود| حسین غفاری
گاه احساس می کرد که کف پای راستش می خارد. کلافه می شد. چون نمی دانست کجا را باید بخارد. نمی توانست که حس اش را بخارد! مثل پای چپ نبود که دست ببرد و هر جایش را که خواست بخارد. از دست دادن پایش این قدر او را عصبی نکرده بود که خاراندن پایی که نبود، عصبی اش می کرد.
09:05 صبح ۱۳۹۲/۶/۱۰
منتظرتان هستیم| حسین غفاری
منتظرتان هستیم| حسین غفاری
ز اون ساعت که گفت 3 زنگ می زنم گویی ساعت ها از کار افتادند. الله اکبر نماز ظهر و عصرم را نمی دانم کی گفتم و کی سلام دادم؟ اشتهایم کور شده بود. انگار داشتم برای خودم متن سخنرانی آماده می کردم.
23:49 عصر ۱۳۹۲/۵/۲۳
پای قدرت| حسین غفاری
پای قدرت| حسین غفاری
پای چپ شلوارش را تا بالای زانو تا کرده بود و با دو عصای زیر بغلش، تکیه بر زمین می‌داد و پای راستش را به جلو می‌انداخت. تمام وزنش روی عصا می‌افتاد و بعد روی پای راستش تمام قد می‌ایستاد و دوباره تکیه بر عصا می‌داد. خدای من این «قدرت» بود که من می‌دیدم؟ اما تا جایی که یادم بود پایش از مچ قطع شده بود!
23:39 عصر ۱۳۹۲/۵/۱۲
شکار خاموش| حسین غفاری
شکار خاموش| حسین غفاری
جوانی که سن اش بیش از بیست سال نبود از بقایای سنگرهای عراقی برای خودش محل امنی درست کرده بود و با سیمینوف اش ور می رفت. اسلحه ی نسبتاً درازی که با آن دوربین سوار شده رویش به سلاحی تخصصی می مانست.
23:52 عصر ۱۳۹۲/۵/۸
 داش علي | حسين غفاري
داش علي | حسين غفاري
فرصت خوبي براي ادامه صحبت هاي ديروز بود . علي آقا خودش از آن رزمنده هاي درجه يك بود . من اينجور آدمهارا ستايش مي كنم . چون هنرمند خوبي بود و در ضمن آن هنر وارسته و والا را در خود پرورانده بود . وقتي دست به قلم مي برد و شروع به قلمزني مي كرد
20:27 عصر ۱۳۹۱/۷/۲۰
لحظه شهادت| نماز ظهر
لحظه شهادت| نماز ظهر
همان لحظه، تاريخ، در مقابل مرد، زانو زد و ورق­هاي زرين كربلا و نماز ظهر ­ابا عبدالله الحسين (ع) و سپرهاي تير آن لحظات را برايش نشان داد و ديد که بعد از عاشورا، چه اتفاقي افتاد، محرم و نامحرم­ها، به كدام راه­ها رفتند!
14:23 عصر ۱۳۹۱/۷/۲۰
لحظه شهادت| کپسول‌های آتشین
لحظه شهادت| کپسول‌های آتشین
در نظرش، جاده باريك تر و پيچ، تندتر شد و دست و پاهايش از زمين و زمان رها ­ماند، و يا «حسين اش» را در دشت مهاباد، به طنين انداخت و خودش را در آغوش گرمي، فشرد .
00:21 صبح ۱۳۹۱/۳/۲۳
داستان| يادگاري - مجتبي حاجي وندايي
داستان| يادگاري - مجتبي حاجي وندايي
چند قدم پياده رفت نفسش مى‏بريد، انگار كسى مى‏آمد و دستش را مى‏گذاشت روى گلويش و مى‏خواست خفه‏اش كند. نشست روى نيمكت ايستگاه، راننده اتوبوس كه انگار او را نديده بود بيست قدم جلوتر از ايستگاه ايستاد و دو نفر جوان كه كيفى هم توى دستشان بود پياده شدند
00:19 صبح ۱۳۹۱/۳/۲۳
داستان| از پرده تا سرا پرده - حسين غفاري
داستان| از پرده تا سرا پرده - حسين غفاري
ترم رو به پايان بود و محمد در اين چند ماهه از نقش آن بسيجي كه در فيلم بود و همچنين همنشيني با كارگردان كه خودش از نيروهاي جبهه بود متأثر شده بود . در برخوردهاي محمد يك نرمش خاصي ديده مي شد كه كاملاً با اول ترم فرق كرده بود . حسن هم به اين نكته اعتراف داشت
00:16 صبح ۱۳۹۱/۳/۲۱
داستان | آب و عطش - بهناز بهمن
داستان | آب و عطش - بهناز بهمن
حاجى سرش را از خاكريز بلند كرد و اطراف را از نظر گذراند. در آن نزديكى اثرى از عراقى‏ها نبود. وقتى هوا كاملاً تاريك شد على فانسقه‏اش را از كمر باز كرد و چهار قمقمه روى آن بست. بعد فانسقه را دور كمرش پيچيد و به طرف برادرش رفت. او را در آغوش گرفت و پيشانى و موهايش را بوسيد.
00:15 صبح ۱۳۹۱/۳/۲۰
Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت